پارت نود و سوم :

-این زنه دوستت داره‌ها بابا‌.
با جمله‌ی نفس، نگاهش پایین افتاد. اما اصلا از حرف او تعجب نکرد. هنوز خنده روی لب‌هایش بود:
-کی؟ نیلوفر ابطحی؟
-بله.
از "بله"ی کشیده‌ی نفس بیشتر خندید و او را به خودش سایید. نفس "بابا"ی غلیظی گفت تا آرش خنده‌اش را جمع کند:
-اهمیت نده بابا.
از بی‌تفاوتی پدرش فهمید موضوع ریشه‌ای‌ست:
-پس خودت می‌دونی بهت علاقه داره.
-علاقه‌ی این خانم م

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    دیگه باقیشو خدا به دادت برسه آذر با آقای بهمنش،با این سورپرایر آرش،ولی خیلی خوب بود کارش 😍🙏🏻

    ۵ ماه پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    😁😁😁

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️