نفس هایم به قلم الهه محمدی
پارت نود و سوم :
-این زنه دوستت دارهها بابا.
با جملهی نفس، نگاهش پایین افتاد. اما اصلا از حرف او تعجب نکرد. هنوز خنده روی لبهایش بود:
-کی؟ نیلوفر ابطحی؟
-بله.
از "بله"ی کشیدهی نفس بیشتر خندید و او را به خودش سایید. نفس "بابا"ی غلیظی گفت تا آرش خندهاش را جمع کند:
-اهمیت نده بابا.
از بیتفاوتی پدرش فهمید موضوع ریشهایست:
-پس خودت میدونی بهت علاقه داره.
-علاقهی این خانم م

لطفا صبر کنید...

م
1دیگه باقیشو خدا به دادت برسه آذر با آقای بهمنش،با این سورپرایر آرش،ولی خیلی خوب بود کارش 😍🙏🏻