نفس هایم به قلم الهه محمدی
پارت نود و پنجم :
-رشوهی مهندس بهمنش، برای پیشگیری بابت ناخنکزدنهای بعدی به لبتاب بابا.
آرش همراه مهمانان خندید و نفس با خجالت چشمانش را به سینهی پدر چسباند:
-مرسی بابایی. خیلی ممنون. خیلی دوست دارم.
آرش بغلش کرد و گونهاش را بوسید:
-عاشقتم قشنگترین اشتباه من.
سر نفس عقب رفت و به پدرش نگاه کرد. طولانی و پرمعنا! احساس کرد پدرش در چشمان او کسی را میبیند که عاشقش است و او را ازش ربود
لطفا صبر کنید...

م
1ای بابا حالا که آرش از اشتباه دراومد نوبت نفس،دخترش کجا بود بیچاره هنوز اسیر پژمان نکبت 😠🥺🙏🏻