پارت نود و پنجم :

-رشوه‌ی مهندس بهمنش، برای پیشگیری بابت ناخنک‌زدن‌های بعدی به لب‌تاب بابا.
آرش همراه مهمانان خندید و نفس با خجالت چشمانش را به سینه‌ی پدر چسباند:
-مرسی بابایی. خیلی ممنون. خیلی دوست دارم.
آرش بغلش کرد و گونه‌اش را بوسید:
-عاشقتم قشنگ‌ترین اشتباه من.
سر نفس عقب رفت و به پدرش نگاه کرد. طولانی و پرمعنا! احساس کرد پدرش در چشمان او کسی را می‌بیند که عاشقش است و او را ازش ربود

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    ای بابا حالا که آرش از اشتباه دراومد نوبت نفس،دخترش کجا بود بیچاره هنوز اسیر پژمان نکبت 😠🥺🙏🏻

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️