نفس هایم به قلم الهه محمدی
پارت نود و ششم :
-خیلی ممنونم که امشب به بزمتون دعوتم کردید. بسیار شب خوبی بود.
آرش دیگر اصراری برای ماندن دانیار نکرد. مخصوصا که پدرش روزهی سکوت گرفته و در مکالمهها شرکت نمیکرد. دست دانیار را فشرد و گفت:
-تو محفل ما مجموعی از خوبان هستن. به ما هم خوش گذشت.
دانیار بابت محبت آرش تشکر کرد و اینبار سمت آقای بهمنش چرخید. دستش را سمت ایشان کشید و گفت:
-امیدوارم به زودی ببینیمتون. کنار پدر Ù

لطفا صبر کنید...

م
1خوبه میگه خدا اختیار داده تا راه و چاه رو نشون بدیم بعد می خواد امر فقط امر خودش باشه،بیچاره آرش از دست متلکهاش،تازه انتخابشم اشتباه نبوده 😠🤔🙏🏻💚