پارت هشتاد و دوم :

نگاهی به تلفنش انداخت تا اگر پژمان است جوابش را ندهد. صدای او در آن شرایط به گوشش می‌خورد، بدحال‌تر می‌شد. از ۸ صبح به بعد محلش نگذاشته بود. اما شماره‌ی خانه بود. فهمید مادرش است و دلواپس شده. بینی‌اش را جابه‌جا کرد تا راحت بتواند حرف بزند: الو!
صدای مادر توی گوشش پیچید:
-کجایی پردیس؟ چرا جواب تلفن‌تو نمی‌دی؟
هنوز جوابی نداده بود که صدای عصبانی پژمان را شنید. فهمید گوشی را از

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    ای وای نفس چش شده،حتما بیمار شده وگرنه چرا جواب نده،ای لعنت بهت پژمان لاشخور دست از سر این بدبخت بردار،برده تو که نیست 🥺😡🙏🏻

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️