نفس هایم به قلم الهه محمدی
پارت هشتاد و دوم :
نگاهی به تلفنش انداخت تا اگر پژمان است جوابش را ندهد. صدای او در آن شرایط به گوشش میخورد، بدحالتر میشد. از ۸ صبح به بعد محلش نگذاشته بود. اما شمارهی خانه بود. فهمید مادرش است و دلواپس شده. بینیاش را جابهجا کرد تا راحت بتواند حرف بزند: الو!
صدای مادر توی گوشش پیچید:
-کجایی پردیس؟ چرا جواب تلفنتو نمیدی؟
هنوز جوابی نداده بود که صدای عصبانی پژمان را شنید. فهمید گوشی را از
لطفا صبر کنید...

م
1ای وای نفس چش شده،حتما بیمار شده وگرنه چرا جواب نده،ای لعنت بهت پژمان لاشخور دست از سر این بدبخت بردار،برده تو که نیست 🥺😡🙏🏻