پارت هفتاد و دوم :

-برای دخترم سفید برفی و هفت کوتوله بزارم ببینه؟
پناه که سر تکان داد، فلشی به تلویزیون زد و بالش پناه را مقابل تلویزیون انداخت.
کودک یه‌ور افتاد. در حال خوردن تنقلات، چشم به تلویزیون دوخت و رفته‌رفته آرام گرفت:
-یه‌ذره کمش کن.
نگاهش سمت پژمان رفت. شقیقه‌اش را گرفته بود‌. می‌دانست ولوم گیرنده را پایین بیاورد، صدای پناه بالا می‌رود‌. سمت پژمان رفت و بازوی او را گرفت:
-پاش

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۱۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    وااااای چقدر دلم می خواد این پژمانو خفه کنم،بعد صد سال دوباره برگشته سر همون خونه اول،باز می خواد پردیس رو تقدیم کنه کار و سرمایه بگیره عوضی 😡🙏🏻🖤

    ۷ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️