نفس هایم به قلم الهه محمدی
پارت شصت و دوم :
-الو، آرزو!
این جمله را که شنید، تا آخر ماجرا برای نفس روشن شد. به عمه آرزو زنگ زده بود تا آلبومهای او را هم بررسی کنند. با شنیدن صدای آذر بلند شد و به گوشی چسبید:
-چطور خونهای؟ خبریه؟
آذر جواب داد:
-آره. خبرای داغم زیاده. نفسم اینجاست. پاشو هر چی آلبوم داری جمع کن بیا پایین برات تعریف کنیم.
صدای مادرش را بلند شنید:
-ولکن اونو آذر.
بیتوجه به حرف مادرش، صدای متعجب آØ
لطفا صبر کنید...
