پارت هفتاد و چهارم :

با دیدن مرد جوانی که از جا بلند شد و دستش را برای او بلند کرد، فهمید دانیار است. نسبت به عکسی که توی گوشی آذر از او دید، پخته‌تر بود. به میز که رسید، دست دراز شده‌ی دانیار را فشرد و با هم روی صندلی‌ها نشستند. معلوم بود هر کدام در حال تحلیل دیگری از روی چهره‌اش است. آرش زودتر از دانیار شروع به حرف زدن کرد:
-چشمای سیاه و ابروهای پهن، نمونه‌ی بارز مردان کُرد. فقط جای سیبیلِ پرپشت پشت لبت خØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۱۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    به به منال کورد،خیلی آدم خوب و با ادب و شخصیتی به نظر میاد،آذرم سلیقش خوبه انگار 😍

    ۷ ماه پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    ای جان عزیزم. پس دانیار همشهری پیدا کرد😍

    ۵ ماه پیش
  • م

    1

    این وحشتناکه آرشم همین حرفو زده اما آخرش حتی به بهونه نگه داشتنش به زور متوسل شده،کاری که همه مردا می کنن فقط بعضی عاشقانه و بعضی بی رحمانه 😔🙏🏻

    ۷ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️