نفس هایم به قلم الهه محمدی
پارت هفتاد و چهارم :
با دیدن مرد جوانی که از جا بلند شد و دستش را برای او بلند کرد، فهمید دانیار است. نسبت به عکسی که توی گوشی آذر از او دید، پختهتر بود. به میز که رسید، دست دراز شدهی دانیار را فشرد و با هم روی صندلیها نشستند. معلوم بود هر کدام در حال تحلیل دیگری از روی چهرهاش است. آرش زودتر از دانیار شروع به حرف زدن کرد:
-چشمای سیاه و ابروهای پهن، نمونهی بارز مردان کُرد. فقط جای سیبیلِ پرپشت پشت لبت خ
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۱۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

م
1به به منال کورد،خیلی آدم خوب و با ادب و شخصیتی به نظر میاد،آذرم سلیقش خوبه انگار 😍