پارت هفتاد و یک :

صدای گریه‌ی پناه روی اعصابش بود. مضاعف شده بود با شنیدن صدای "نوشین"! همسری که دوستش داشت اما روی لج و لجبازی تیشه زد به ریشه‌‌ی زندگیش! انگار آن بشر را برای خراب کردن ساخته بودند. صدای پناه که بالاتر رفت، اعصابش متشنج‌ شد. از یکساعت پیش که مادرش با او تماس تصویری گرفت و قطع کرد، گریه کرد و داد و فغان راه انداخت‌. خودش هم دلتنگ بود، چه رسد به آن طفل کوچک! حوصله نداشت سمت پناه برود و آرامش ک

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    پفیوز عوضی تویی که انگار دنیا باید فقط باب میل تو بچرخه،از اولم پردیس بدبخت کرد از عشق و بچش جدا کرد چون چشمش دنبال پول پدرزن آینده بود،حالا همون به سرش اومده،یه عمر رو پول اونا کار کرده خودشو صاحبش می دونه،نخیر تو هنوزم کارمندی احمق 😠🙏🏻🖤

    ۷ ماه پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    وای😁😁😁❤️❤️❤️

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️