نفس هایم به قلم الهه محمدی
پارت شصت و سوم :
دوری توی خانه زد و افکار سمی توی سرش. همه چیز مثل دارکوب نوک میزد به گوشهگوشههایش مغزش. صداهای مختلف هجم گرفت توی سرش. احساس کرد سردرد شده است. برای رهایی از آن مخمصه باید خودش دست به کار میشد. حق با آذر بود. هیچکس جواب درست و قطعی به او نمیداد. باید ابتدا خانه را بررسی میکرد. اگر به جایی نمیرسید، سراغ پدرش میرفت. پدر منصفتر از بقیه بود. بایدها و شنیدهها را کنار هم چید و شرو
لطفا صبر کنید...
