پارت هفتاد و سوم :

گرگ و میش غروب بود. حوصله‌اش از تنهایی سر رفت‌. تلویزیون را هم روشن نمی‌کرد تا پدرش بدخواب نشود. آن شب نوبت پدرش بود آشپزی کند. قانون خانه‌اشان این بود یک‌شب پدرش غذا درست کند، یک‌شب او. دو وعده هم درست می‌کردند تا برای فردا ظهر به دردسر نیفتد‌. اما اغلب پدر نمی‌رسید و او جورش را می‌کشید. گاهی هم مادربزرگ برایش غذا می‌فرستاد و نجاتش می‌داد. تصمیم گرفت سرش را با آشپزی گرم کند تا زمان Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۱۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    اوف،بالاخره آشتی کردن،طفلک نفس چقدر خوشحال شد 😍🙏🏻

    ۷ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️