نفس هایم به قلم الهه محمدی
پارت شصت و یک :
نمیتوانست هضم کند چه شنیده است. آنها گمان میکردند پردیس برای همیشه رفته است. پیش از آنکه به خودش بیاید، آذر کنار مبل نفس روی زانو نشست:
-کجا؟ کی؟ توام بودی؟ دیدیش؟
نگاهش سمت آذر چرخید و سر تکان داد:
-نه.
-چی بهم گفتن؟
سوال مادربزرگ باعث شد سمت زن برگردد:
-نمیدونم. فقط بابام گفت دیدتش. گفت اگر اومد دیدن من و دلم خواست، ببینمش. گفت من حق دارم مامانمو داشته باشم.
زن بØ
لطفا صبر کنید...
