پارت هفتاد و هفتم :

"چشم" بلندی گفت و وارد اتاق خودش شد. روی تخت افتاد و لب‌هایش را آویزان کرد. تا آنجا که توانست، کمد و وسایل داخلش را گشت. اما نشانه‌ای که از مادرش باشد، پیدا نکرد. فکر به این مطلب که دوباره چهارپایه بیاورد و تخت را جمع کند، خسته‌اش کرد و به تخت چسباندش. کمرش حسابی درد گرفته بود و به پهلو چرخید. لیوان چای دستش بود و ریزریز به آن لب می‌زد. داشت فکر می‌کرد چطور از پدرش یک آدرس مستقیم بگیرد. مطمØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۰۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    آخی،طفلی نفس بالاخره به عکسش رسید،ای لعنت بهت پژمان که پدرو مادرشو جدا کردی 😭🙏🏻

    ۷ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️