نفس هایم به قلم الهه محمدی
پارت هفتاد و هفتم :
"چشم" بلندی گفت و وارد اتاق خودش شد. روی تخت افتاد و لبهایش را آویزان کرد. تا آنجا که توانست، کمد و وسایل داخلش را گشت. اما نشانهای که از مادرش باشد، پیدا نکرد. فکر به این مطلب که دوباره چهارپایه بیاورد و تخت را جمع کند، خستهاش کرد و به تخت چسباندش. کمرش حسابی درد گرفته بود و به پهلو چرخید. لیوان چای دستش بود و ریزریز به آن لب میزد. داشت فکر میکرد چطور از پدرش یک آدرس مستقیم بگیرد. مطمØ
لطفا صبر کنید...

م
1آخی،طفلی نفس بالاخره به عکسش رسید،ای لعنت بهت پژمان که پدرو مادرشو جدا کردی 😭🙏🏻