نفس هایم به قلم الهه محمدی
پارت شصت و هفتم :
-گفت؟ یعنی اوضاع بر وفق مُراده؟
از حالت پرسشی آرش فهمید دوست دارد آنها ارتباط تنگاتنگی با هم بگیرند. اما او همچنان روی قوز بود:
-ببین! من با حاجحسن کاری ندارم. سعیام نکن منو بچسبونی بهش. اومدم اینجا با تو کار کنم.
-پس تصمیم خودتونو گرفتید.
-آره! بدم نمیاد یه مدتی ادای رئیسا رو دربیارم. اگه بهم مزه کنه شاید موندم.
-پس جای شکر داره. اونوقت دانشگاه چی؟
-حوصلهی زیاد واحد
لطفا صبر کنید...

م
1تا همینجاشم واقعا از حنانه بعید بود بتونه اینقدر جدیت به خرج بده و کار یاد بگیره،فقط خدا کنه عاشق نشه 😮🙏🏻🖤