پارت شصت و هفتم :

-گفت؟ یعنی اوضاع بر وفق مُراده؟
از حالت پرسشی آرش فهمید دوست دارد آن‌ها ارتباط تنگاتنگی با هم بگیرند. اما او همچنان روی قوز بود:
-ببین! من با حاج‌حسن کاری ندارم. سعی‌ام نکن منو بچسبونی بهش. اومدم اینجا با تو کار کنم.
-پس تصمیم خودتونو گرفتید.
-آره! بدم نمیاد یه مدتی ادای رئیسا رو دربیارم. اگه بهم مزه کنه شاید موندم.
-پس جای شکر داره. اونوقت دانشگاه چی؟
-حوصله‌ی زیاد واحد

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    تا همینجاشم واقعا از حنانه بعید بود بتونه اینقدر جدیت به خرج بده و کار یاد بگیره،فقط خدا کنه عاشق نشه 😮🙏🏻🖤

    ۸ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️