پارت هفتاد و هشتم :

-چقد از این موارد بوده که بعد مدتی جمع کردن رفتن ولایتشون.
-شما حالا ببینش بعد مخالفت کن.
-وقتی قصدم معلومه واسه چی بفرما بزنم؟
-آذر می‌خوادشا.
آقای بهمنش پرخشم به آرش تشر رفت:
-آذر غلط کرد با لقمه‌ای که واسه خودش گرفته.
مادر "امیر"ی گفت و لبش را گاز گرفت. آقای بهمنش صدایش را کمی پایین کشید اما همچنان پرخشم به آرش نگاه می‌کرد:
-آذر نفهمه، تو چرا پا شدی رفتی دیدن پسره؟

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۹۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    بازم خدا لعنتت کنه پژمان که آرش درباره هرچی نظر بده پدر مثلا دلسوزش وضع زندگیشوومی زنه تو سرش 🥺😡🙏🏻

    ۷ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️