نفس هایم به قلم الهه محمدی
پارت هفتاد و هشتم :
-چقد از این موارد بوده که بعد مدتی جمع کردن رفتن ولایتشون.
-شما حالا ببینش بعد مخالفت کن.
-وقتی قصدم معلومه واسه چی بفرما بزنم؟
-آذر میخوادشا.
آقای بهمنش پرخشم به آرش تشر رفت:
-آذر غلط کرد با لقمهای که واسه خودش گرفته.
مادر "امیر"ی گفت و لبش را گاز گرفت. آقای بهمنش صدایش را کمی پایین کشید اما همچنان پرخشم به آرش نگاه میکرد:
-آذر نفهمه، تو چرا پا شدی رفتی دیدن پسره؟
لطفا صبر کنید...

م
1بازم خدا لعنتت کنه پژمان که آرش درباره هرچی نظر بده پدر مثلا دلسوزش وضع زندگیشوومی زنه تو سرش 🥺😡🙏🏻