نفس هایم به قلم الهه محمدی
پارت هشتاد :
دخترک سر تکان داد و دستگیره را کشید:
-خدافس.
-نفس!
برگشت و معصومانه به پدرش نگاه کرد:
-عاشقتم من. یادت نرهها.
چشمان دخترک پُر شد اما لبخند عروسکی قشنگی به نگاه پدرش پاشید. بوسهای برای مرد فرستاد، ماسکش را بالا کشید و پایین رفت. آرش ایستاد و نگاهش کرد تا وارد مدرسه شد. با صدای مجدد بوقِ ماشین پشتسر، دنده را جابجا کرد تا حرکت کند. یک لحظه نگاهش سمت چپ متمایل شد و اتومبیلی آ
لطفا صبر کنید...

م
1برو اول از پژمان اجازه بگیر بعد بیا ادعای مادری کن،من برای هیچ کاری از هیچکس اجازه نمی گیرم 😏🙏🏻