پارت هشتاد :

دخترک سر تکان داد و دستگیره را کشید:
-خدافس.
-نفس!
برگشت و معصومانه به پدرش نگاه کرد:
-عاشقتم من. یادت نره‌ها.
چشمان دخترک پُر شد اما لبخند عروسکی قشنگی به نگاه پدرش پاشید. بوسه‌ای برای مرد فرستاد، ماسکش را بالا کشید و پایین رفت. آرش ایستاد و نگاهش کرد تا وارد مدرسه شد. با صدای مجدد بوقِ ماشین پشت‌سر، دنده را جابجا کرد تا حرکت کند. یک لحظه نگاهش سمت چپ متمایل شد و اتومبیلی آ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۹۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    برو اول از پژمان اجازه بگیر بعد بیا ادعای مادری کن،من برای هیچ کاری از هیچکس اجازه نمی گیرم 😏🙏🏻

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️