پارت شصت و نهم :

اواسط کار بود و مغزش پُر از بارِ مفید‌. اما صدای زنگ تلفن، مدام رشته‌‌ی افکارش را می‌گسست. می‌دانست دست از کار بکشد و جواب تلفن بدهد، بخش اعظمی از کارش می‌خوابد‌‌‌. دست دراز کرد و صدای گوشی را بست‌. اعصابش تازه آرام گرفته بود که تلفنِ اتاقش زنگ خورد. از صدا که افتاد، دوباره شروع به زنگ زدن کرد. بی‌تفاوت به کارش ادامه داد. طوری در پیچ و خم فرمول‌ها فرو رفته بود، انگار در آن‌ها حل شده Ø

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۳۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    خیلی عالی،ای بابا ببخشش دیگه نفس گناه داره ،تک وتنهاست،همون بهتر گیر مادربزرگ و آرزو نیفته،حالا ناخواسته اشتباهی کرد،طفلک حق داره عکس مادرشو ببینه،کاش از خود آرش خواسته بود جای اون کارا 😔🙏🏻🖤

    ۸ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️