نفس هایم به قلم الهه محمدی
پارت شصت و نهم :
اواسط کار بود و مغزش پُر از بارِ مفید. اما صدای زنگ تلفن، مدام رشتهی افکارش را میگسست. میدانست دست از کار بکشد و جواب تلفن بدهد، بخش اعظمی از کارش میخوابد. دست دراز کرد و صدای گوشی را بست. اعصابش تازه آرام گرفته بود که تلفنِ اتاقش زنگ خورد. از صدا که افتاد، دوباره شروع به زنگ زدن کرد. بیتفاوت به کارش ادامه داد. طوری در پیچ و خم فرمولها فرو رفته بود، انگار در آنها حل شده Ø
لطفا صبر کنید...

م
1خیلی عالی،ای بابا ببخشش دیگه نفس گناه داره ،تک وتنهاست،همون بهتر گیر مادربزرگ و آرزو نیفته،حالا ناخواسته اشتباهی کرد،طفلک حق داره عکس مادرشو ببینه،کاش از خود آرش خواسته بود جای اون کارا 😔🙏🏻🖤