پارت نود :

افسون با موبایلش ور می رفت که یک پیام جدید برایش آمد:تا کی مرخصی می خوای؟
نفسش را فوت کرد بیرون.از کی تا حالا انتظاری انقدر با او صمیمی شده بود؟تایپ کرد:فردا می آم سر کار.
دیگر جوابی نیامد.این مردک هم وقت گیر آورده بود.چقدر غر می زد! اه!اصلا چه شده بود که انقدر پیگیر آمدن او بود؟نکند...
صبح زود از جا بلند شد و آماده شد.حوصله ی آرایش کردن نداشت.یک روز تمام هیچ نخورده بود.به آشپرخانه ر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۳۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    تو که احتیاجی نداری استعفا بده اگه راست میگی

    ۸ ماه پیش
کپی شد!