عشق ممنوعه ی من به قلم مهشاد لسانی
پارت نود :
افسون با موبایلش ور می رفت که یک پیام جدید برایش آمد:تا کی مرخصی می خوای؟
نفسش را فوت کرد بیرون.از کی تا حالا انتظاری انقدر با او صمیمی شده بود؟تایپ کرد:فردا می آم سر کار.
دیگر جوابی نیامد.این مردک هم وقت گیر آورده بود.چقدر غر می زد! اه!اصلا چه شده بود که انقدر پیگیر آمدن او بود؟نکند...
صبح زود از جا بلند شد و آماده شد.حوصله ی آرایش کردن نداشت.یک روز تمام هیچ نخورده بود.به آشپرخانه ر
لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
0تو که احتیاجی نداری استعفا بده اگه راست میگی