پارت هشتاد و هفتم :

تا صبح کابوس همان پیرمرد را دید.پیرمرد انگار تغییر شکل داده بود و قوز پشتش کم شده بود.انگار توی خوابهای او داشت قد می کشید و بزرگ می شد.شاید هم جوان می شد.
کابوسها را که کنار زد،سپیده زده بود.روز سرد اسفند ماه بود و هوا کیپ تا کیپ با ابرهای سیاه پوشیده شده بود.
آبی به صورتش زد و وسایلش را جمع کرد.بالای سر ترانه و علی رفت.هر دو خواب بودند.موهای تازه مش شده ی ترانه ریخته بود روی بالش.مادر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۰۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • انا

    0

    اره داریم مثل انسیه همش مریضه وضعیفه چقد دوست داشتنی هستن

    ۶ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    آخی...

    ۶ ماه پیش
  • اکرم بانو

    0

    چقد دلم مامان بزرگ خواست😔😔😔کاش انسیه چیزیش نشه

    ۷ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    شاید بشه شاید نشه...معلوم نیست...

    ۷ ماه پیش
کپی شد!