پارت نود و سوم :

هاکان رفته بود ترکیه.از وقتی با سارا ازدواج کرده بود و از ارث محروم شده بود،نرفته بود کشورش.اینبار رفته بود تا سهمش را از برادرش که یک معازه ی عطرفروشی توی کوش آداسی داشت،بگیرد و بیاورد ایران.یک روز توی دفترش نشسته بود که سارا روی موبایلش زنگ زد.گریه می کرد.می گفت سایه حالش خوب نیست و هاکان هم نیست.
دانیال بی معطلی کامپیوترش را بست و راه افتاد سمت خانه ی خاله اش.
آن روز سرد همه چیز ب

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۹۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • انا

    0

    دقیقا بعضی مواقع آن چیزی در نظر گرفتیم ومی خواهیم پیش بریم نمیشه یهو همه چیز بهم می ریزه

    ۶ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    دقیقااا

    ۶ ماه پیش
  • شیوا

    0

    خیلی خیلیبی

    ۶ ماه پیش
  • شیوا

    0

    چه بدبختی ای این دیگه از کجا اومد مگه سایه چی کار کرده که اینطوری شده کجا رفته نکنه رابطه داشته؟؟؟؟؟؟وااای

    ۶ ماه پیش
  • اکرم بانو

    0

    چرایهو اینطوری شد؟من اولش فکرکردم حامله ست بچش سقط شده...

    ۶ ماه پیش
کپی شد!