پارت نود و نهم :

ارسلان شکلک قلب و گل گذاشت و نوشت:چیه؟تصادف کردی؟وبکم بده!
افسون روتختی را دورش پیچید و وب کم داد.وقتی تصویر ارسلان آمد،افسون با صدای بلند گریه کرد.پسر نمی دانست چه بگوید.مات مانده بود.
دست روی دوربینش کشید:پاشو برو حمام! برو یه دوش بگیر! برو بیرون...داری خودتو می کشی دختر! پاشو!
افسون رفت و در اتاقش را قفل کرد و گفت:چه خوب که الان بیداری...
ارسلان گفت:داشتم تورات می خوندم! تو الا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۱۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • انا

    0

    اره اما کسی باشه که ادمو بفهمه

    ۷ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    همون دیگه...

    ۷ ماه پیش
  • Sajede_17

    0

    آره قبول دارم گاهی وقتها آدم ها حرفهایی توی دلشون دارن که تا به زبون نیارن و یکی اونارو نشنوه آروم نمیگیره!

    ۷ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    دقیقا عزیزم

    ۷ ماه پیش
  • اکرم بانو

    0

    ینی ترانه باخودش فکرنمیکنه ممکنه افسون فهمیده باشه؟براش مهم نیست؟؟

    ۷ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    همینو بگو اکرم جان! مکان نداشتن دیگه...ترانه ای که من ساختم توی این داستان جسورتر از این حرفهاست.اگر به پیشینه ش نگاه بندازی متوجه می شی.

    ۷ ماه پیش
  • مینا

    0

    خاک تو سر همچین ننه ایی بره خونه مادربزرگش

    ۷ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    چشم! بهش می گم...

    ۷ ماه پیش
کپی شد!