عشق ممنوعه ی من به قلم مهشاد لسانی
پارت هشتاد و دوم :
دانیال سر بلند کرد و به چشمهای او زل زد:اما چی؟
هاکان دست به ریشهایش کشید:می خوام بعدها شرکت رو بدم دستت! تو باهوشی!
دانیال خندید:بیخیال عمو! من کجام باهوشه؟
هاکان دوباره خندید:وقتی نمی خونی و میری امتحان نمره ی قبولی می گیری...حالا دختره خوب هست؟کیه؟
دانیال فنجان قهوه را گذاشت روی میز کنار دست او:بد نیست! مثل خودمه! دوستش دارم.
هاکان قلپی از قهوه خورد:خوبه! دانشگاه می خو
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۵۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
0چه شوهرخاله ی باحالی داره....