پارت نود و ششم :

دانیال روی او خم شد.بوی موهای دختر دیوانه کننده بود:خب اگر ریخته و رفته شما چرا کامل پاکش نکردی از روی حافظه ی کامپیوتر؟
دختر آنقدر از نزدیکی دانیال به خودش ترسیده بود که دلش می خواست بکوبد تخت سینه اش و فرار کند.اما انگار او را دوخته بودند به صندلی.
بویی که از گردن مرد می آمد،بوی شکلات می داد.شکلات تلخ.
خودش را عقب کشید:نمی دونم! خریت کردم!
بعد از جا بلند شد و انتظاری را کنار ز

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۱۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    بلاخره دانیال یه حرکتی زد

    ۷ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️