عشق ممنوعه ی من به قلم مهشاد لسانی
پارت نود و ششم :
دانیال روی او خم شد.بوی موهای دختر دیوانه کننده بود:خب اگر ریخته و رفته شما چرا کامل پاکش نکردی از روی حافظه ی کامپیوتر؟
دختر آنقدر از نزدیکی دانیال به خودش ترسیده بود که دلش می خواست بکوبد تخت سینه اش و فرار کند.اما انگار او را دوخته بودند به صندلی.
بویی که از گردن مرد می آمد،بوی شکلات می داد.شکلات تلخ.
خودش را عقب کشید:نمی دونم! خریت کردم!
بعد از جا بلند شد و انتظاری را کنار ز
لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
0بلاخره دانیال یه حرکتی زد