عشق ممنوعه ی من به قلم مهشاد لسانی
پارت نود و چهارم :
شال سورمه از سرش افتاده بود و زار می زد.دانیال سال را روی سرش کشید و دست دور شانه ی او انداخت و گفت:چرا انقدر خودت رو اذیت می کنی؟ درست میشه!
سورمه چشمهای بیحالش را بالا آورد:یادته بچه بودیم،چقدر با هم می جنگیدیم؟یادته چقدر باهاش لجبازی می کردی؟
چشمهای دانیال سوخت و سر سورمه را بغل کرد: اره! هیس! خوب میشه...چرا زودتر نبردینش؟چی شد یه دفعه؟
سورمه گفت:نمی دونم! حالش دو ماهه خوب نیست!
لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
0ازچی میترسید؟نکنه ایدز گرقته؟