پارت نود و چهارم :

شال سورمه از سرش افتاده بود و زار می زد.دانیال سال را روی سرش کشید و دست دور شانه ی او انداخت و گفت:چرا انقدر خودت رو اذیت می کنی؟ درست میشه!
سورمه چشمهای بیحالش را بالا آورد:یادته بچه بودیم،چقدر با هم می جنگیدیم؟یادته چقدر باهاش لجبازی می کردی؟
چشمهای دانیال سوخت و سر سورمه را بغل کرد: اره! هیس! خوب میشه...چرا زودتر نبردینش؟چی شد یه دفعه؟
سورمه گفت:نمی دونم! حالش دو ماهه خوب نیست!

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    ازچی میترسید؟نکنه ایدز گرقته؟

    ۷ ماه پیش
کپی شد!