پارت دوم :
همانطور که به سمت میز میرفتم، نگاهم رو به اون انداختم که به سمت پذیرش میرفت. چقدر با اون ساعت مشکی و لباسهای سراسر مشکی، خوشتیپتر شده بود! اون که مخالف رنگ مشکی بود، سلیقش تغییر کرده بود. نشستم که بهار دستم رو کشید: «روپوش از کجاست؟»
با گیجی نگاهم رو از اون برداشتم و به بهار دادم: «اهان، این رو میگی؟ هیچی! رئیس اینجا شخصاً بهم داد و عذرخواهی کرد.»
ـ اوه، چه باشخصیت!
نمیدونم چرا به بهار نگفتم اون رو دیدم. اون که از همه چیز خبر داشت. شاید چون انکار کرده بود، دلم نمیخواست کسی متوجه بشه. پیشخدمت جلو اومد و جامهای آب گازدار رو روی میز چید.
ـ نوشیدنیتون
بهار با تعجب گفت:
ـ اما ما سفارش ندادیم.
با یادآوری ضایع کردنهای چند دقیقه قبلم، سری تکون دادم.
ـ من سفارش دادم، ممنونم.
ـ تو که از نوشیدنیهای گازدار بدت میاد!
شانهای بالا انداختم. گاهی اوقات پیش میاد هوس کنم و چنگال رو بیهیچ حرفی داخل استیک کردم. شب عجیبی شده بود.
با پام سنگی رو به کناری انداختم.
ـ لیا!
ـ هوم؟
ـ خیلی بده من با تازه عروس و داماد برای شام همراه بشم. بیخیال شو!
ـ دوباره شروع نکن. نیلوفر، یه شام ساده است.
ـ آخه من تا حالا شوهرت رو ندیدم. زشت نیست یک باره بلند بشم بیام؟
خندید.
ـ خب، باید میومدی عروسی تا میدیدی. حالا هم هرچی دوست داشتی بخور. مهمان اونیم!
ـ نه بابا، دیگه چی؟ تو همسرشی، من چی؟
ـ خب، تو هم دوست منی!
ـ چه نسبت نزدیکی
و خندیدم که ماشینی مقابل رویمان ایستاد که ظاهرش فریاد میزد صاحبش خیلی پولداره. لیا خم شد و با اون پسر خوش و بش کرد و روبه من گفت:
ـ بیا سوار شو!
لبم رو گزیدم.
ـ میشه من دیگه نیام؟
ـ نه بابا، مسعود بیا، تو بهش بگو!
از جلو پنجره کنار رفت که چشمم به اون پسر خورد. چقدر به چشمم آشنا بود که پسر خندید و گفت:
ـ عه، نیلوفر تویی!
چشمانم رو ریز کردم تا بهتر ببینمش و چشمانم از حیرت گشاد شد.
ـ مسعود بهادری؟؟
ـ خودمم! چه تصادفی!
لبخندی از سر آشنایی زدم. واقعاً تصادفی بود. همین چند روز پیش با بهار، حرف اون پیش اومده بود.
ـ خیلی وقته همدیگه رو ندیدیم.
ـ همینطوره. بیا سوار شو!
ـ بهتره من نیام.
ـ چرا؟ اشکالی نداره که!
مطالعهی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۹۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

نرگس
0تا اینجا خوب بود