همسرسابقم آدم امن زندگی منه به قلم زهره پورصباغ
پارت یک :
تقدیم به
سه رفیق روزهای سخت زندگیم:
* خداوند، قهرمان زندگیم 💫
* آقا جونم، امید زندگیم 💚
* خواهرم زهرا، همراه همیشگی زندگیم ❤️
روزایی که باهام بودی، کجای زندگیت بد بود؟
کجا وحشت تو رو برداشت، کجا قلبت مُردد بود؟
کجا دستاتو ول کردم، کجا چشمای تو بارید؟
بگو حتی واسه یکبار، کجا دستِ دلت لرزید؟
حالا من موندم و این عشق، حالا من موندم و این غم
اگه به قبل برگردم، دوباره عاشقت میشم
(محمد شهیدیفر)
***
نگاهم رو به دَستای بهار دوختم که با دقت استیک رو برش میداد. با صداش نگاهم رو از دستانش گرفتم و به صورتش چشم دوختم:
«نیلوفر، راستی امروز بهادری رو دیدم.»
ابرویی بالا انداختم: «کی رو؟»
«یادت نیست؟ بهادری، مسعود بهادری، همدانشگاهی، کارشناسی، همهکارهی کلاس بود.»
سرم رو تکون دادم: «یادم نمیاد خب.»
با تاکید گفت: «یه ذره فکر کن، همون که با آرش دوست صمیمی بود.»
آرش! با شنیدن اسمش سرم رو پایین انداختم و لبخند تلخی زدم.
«هوم، یادم اومد.»
بهار با تاثر نگاهم کرد: «حالا که حرفش شد، یادته آرش...»
و یهو به نقطهای خیره شد و چشماش گرد شد از این تغییر ناگهانی صورتش شوکه شدم که بلند شد ایستاد.
با تعجب نگاش کردم: «کجا میری بهار؟ هنوز سفارش ندادیم.»
بهار، در حالیکه چشماش رو ریز کرده بود، گفت: «ببین چقدر شبیه آرشه، نیست؟ بیا بریم از پشت ببینیم.»
نگاهم رو به نقطهای که خیره شده بود دادم که بهار صندلیش رو عقب کشید و به همون سمت راه افتاد.
با چشمایی گرد شده پشت سرش راه افتادم: «شوخی میکنی بهار؟ خواب دیدی! بیا بریم بشینیم.»
برگشت و دست روی شونم گذاشت و به جلو کشیدم: «از پشت سر که خیلی شبیهه.»
چشمانم اندکی با کنجکاوی بیشتری به پسری که بهار بهش اشاره میکرد دوختم که رو به مسئول پیشخون ایستاده بود.
استثنا! اینبار رو درست میگفت، خیلی شبیه بود که یه لحظه برگشت.
هول شدم و بهار و خودم رو عقب کشیدم و سرم رو تکون دادم تا بلکه جلوی هجوم افکارم رو بگیرم. شش سال از اون موقع گذشته بود.
نفس عمیقی کشیدم: «بهار، خیال میکنی بسه! انقدر بهش زل نزن، بیا بریم.»
برگشتم که محکم به سینی پیشخدمت برخورد کردم که نوشابهای پرتقالی رو حمل میکرد.
آنی مانتوی تمام مشکیم رنگ نارنجی گرفت.
پیشخدمت و من، هردو حیران به هم نگاه کردیم.
«معذرت میخوام.»
بهار با تشر گفت: «چرا اینقدر بیدقتید؟»
سرم رو تکون دادم: «اشکالی نداره، من معذرت میخوام بهار. من میرم تمیزش کنم.»
سرش رو تکون داد: «میخوای باهات بیام؟»
«نه، تا تو سفارش بدی من میام.»
پیشخدمت گفت: «میتونید تمیزش کنید؟ واقعاً معذرت میخوام.»
سرم رو تکون دادم و لبخندی زدم: «بله، مشکلی نیست.»
چندبار با دستمال کاغذی خیس روی مانتوم کشیدم. کمی بهتر شده بود، اما باز هم افتضاح بود. توی همچین رستوران باکلاسی، قیافه نزار و مانتوی رنگ گرفتهی کثیف، وصله ناجوری بود. اما کاری نمیتوانستم بکنم. زیر لب به بخت خودم لعنت فرستادم و به سمت در رفتم.
از سالن که گذشتم، اون رو دیدم که تکیه به دیوار زده بود و مستقیم من رو نگاه میکرد. خودش بود! اشتباه نمیدیدم.
قلبم تابه تا میزد و استرس گرفتم. از جلوی روش رد شدم که صدایم کرد:
«خانم شما...»
با من بود؟ سعی کردم عادی برخورد کنم. به عقب برگشتم که روپوشی رو به سمتم گرفت و بدون مقدمه گفت: «این رو بپوشید.»
چشمانم با حیرت روی چشمانش گشت. من رو نشناخته بود؟
«من صاحب اینجام به خاطر اشتباه پرسنلمون معذرت میخوام. باعث دردسرتون شدیم. اگه به چیزی نیاز داشتین به مسئول پذیرش بگید.»
لبخندی زورکی بر لب نشاندم. گویا واقعا بعد از شش سال فراموشم کرده بود. شاید چون تغییر کرده بودم. روپوش رو به خودم فشردم: «اشکالی نداره. بابت روپوش ممنون.»
سرش رو تکون داد: «من دیگه میرم.»
نفهمیدم چی شد که از دهنم پرید: «آر...»
و سریع لبم رو به دندون گرفتم که برگشت و با ابرویی بالا رفته نگاهم کرد. بهتر بود من هم تظاهر میکردم اون رو نمیشناسم. مغزم حیران دنبال کلمهای گشت تا حرفم رو اصلاح کند: «آب... آب گازدار هم دارید؟»
او که با دقت به صورتم زل زده بود، جلو اومد و کمی سرش رو سمتم متمایل کرد:
«آر... آب گازدار...»
با شرمندگی نگاهم رو به نقطهای دیگر دوختم. اون هم به روی خودش نیاورد و صاف ایستاد و دستشو روانۀ جیب کتش کرد:
«بله، آب گازدار هم داریم. میگم براتون بیارن.»
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

زهره پورصباغ | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم
۷ ماه پیشسان
0سلام وقت بخیر من چطور میتونم سکه خرید کنم
۷ ماه پیشگلی
0سکه خریدن سخته
۲ هفته پیشگل پسند
0رمان عالیہ
۲ ماه پیش
زهره پورصباغ | نویسنده رمان
ممنون عزیزم 🩷
۲ ماه پیش
زهره پورصباغ | نویسنده رمان
نحوه عضویت توی یکی از کامنت ها هست قشنگم🙏❤️
۱ ماه پیش.
1رمان خوبه بخونید
۷ ماه پیشفاطیما
0عالیه خیلی جالب وقشنگه
۷ ماه پیشفاطیما
0عالیه خیلی جالب وقشنگه
۷ ماه پیشفاطیما
0عالیه خیلی خوبه
۷ ماه پیشغزل
0تااینجا خوبه
۷ ماه پیشفاطمه
2عالیه بهترین رمانیه که خوندم 😍😍😍😍😍
۷ ماه پیش
زهره پورصباغ | نویسنده رمان
مرسی عزیزم❤️
۷ ماه پیش
لطفا صبر کنید...
دریا
0خیلی خوبه،عزیزم