پارت هفتاد :

صورتم گُر گرفت آهسته و با خجالت گفتم بله.
خنده بلندی کرد _اینکه خجالت نداره بابا همیشه منتظر این روز بودم.
چشمانم با تعجب گرد شد منتظر چی بوده منتظر بچه اونم از عروسی که نمیخواستن مادر آرش توی کافه گفته بود آقای سهند در جریانه و اونم نگران بورسیه آرشه.
نمی‌دانم در نگاهم چه دید که دستم را فشرد و با لبخندی گفت_ نمیدونم تا حالا چی شنیدی و نشینیدی دخترم اما من هیچ موقع راضی به جدایÛ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۹۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Alireza

    3

    واقعاهم هیچ حمایتی مثه حمایت پدرانه نمیشه اصن حسیه وصف نشدنی، نیلوفر گناه داره ولی حالا بازم شوهرش و پدرشوهرش هستن ک پشتش باشن، سلام نویسنده عزیزمون مرسی بابت پارت قشنگی ک تقدیممون کردی ❤️🌹😘

    ۱ سال پیش
  • زهره پورصباغ | نویسنده رمان

    خواهش میکنم عزیزم🤍

    ۱ سال پیش
  • ستاره

    1

    عزززیزم چه بی کسی سخته نیلوی طفلک

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️