لیست کلیه پارتهای رمان خنا : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 129
-
رمان خنا - پارت 1
به نام خالق قلم دیدن دزدیده یادی از خیانت می دهد از نظربازان رسواییم ما همچون حباب خنا یادگاری باشد برای مردان و زنان این دیار که جنگیدند برای هرچه حقشان بود جنگیدند؛ اما نرسیدند. خَنا: آفت. ---------- نخست دفتر رودبار بو میداد. بوی وطن، بوی غربت! در آشناترین نقطۀ غربت ایستاده ب...
بروزرسانی در : ۴۱۵ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 2
هر دو غرق در سکوت بودیم. من به تشویش تپشهای قلب سردار گوش سپرده بودم و او... شاید به نفسی که سالها دور مانده بود از او. نفسی که تنها یادگاریاش بود و تنها سرمایهاش. صدای زوزۀ باد در کوهستانهای دوردست، با صدای آرام جریان رودخانه همآهنگ شده بود. رودبار، با آن بوهای تند زیتون و چای کوهی، مثل قص...
بروزرسانی در : ۴۱۵ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 3
کلماتش مثل ضربۀ آهستهای بر سینهام نشست. مانند همان روزهای کودکی که تحکمش هم با نرمی بود تا مبادا دل شمشاد بلرزد. دست از دکمهها کشیدم و عقبگرد کردم. نمیدانم چرا، ولی گرمایی که دلتنگیام برای این خانه به جانم انداخته بود، با همان چند جمله به آرامی سرد شد. خم شدم و بندهای پوتین شتری انگشتانم را...
بروزرسانی در : ۴۱۵ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 4
سمت لباسهایم گام برداشتم؛ لباسهایی که خیس شده بود به برکت باران تند بهاری. پیراهن از تن جدا کردم و دستم سمت کمربند شلوارم خزید. - دلم برای وجببهوجب خاک رودبار تنگ شده بود؛ برای شما... برای مامان... برای این خونه. دستهای پینهبستهاش را دور زانوهایش حلقه کرد؛ انگار میخواست از فروپاشی چیزی ...
بروزرسانی در : ۴۱۵ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 5
بوی گوشت در مطبخ بیرحمانه بینیام را میآزرد. سردار سنگِ تمام گذشته بود برای قدم باز رسیدهاش. - به بَرِکتی اَمدِت، فَردا چراغ شِفاخونا ره روشن کن (به برکت اومدنت فردا چراغ شفاخونه رو روشن کن). لحنش نرم شد و صدایش جان گرفت در پستوی ذهنم. چشم بستم و به صدای باران که حالا آرام گرفته بود و در گوش...
بروزرسانی در : ۴۱۵ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 6
آخرین بار کی سقف شفاخانه عطر داروهای سنتی و برگهای گیاهان وحشی را استشمام کرده بود، نامعین بود. آخرین بار کی جدارههای اینجا پر میشد از دواگلی و نوشدارو، معین نبود؛ اما حالا دیگر هیچکس نبود تا به آن دیوارهای افسرده و ناتوان جان بخشد. شفاخانه بوی مرگ و کهنگی میداد. و من فقط در این میان ایستاد...
بروزرسانی در : ۴۱۵ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 7
بیتعلل کلمات مردد عباس را بریدم. - نی عباس! روا نیه که پسر سردار بِشینه و کارگر بیه و دست به مصالح بَبره، مَردم علیل بمانند (نه عباس! روا نیست که پسر سردار بنشینه و کارگر بیاد و دست به مصالح بزنه. مردم مریضن.) چیزی در نگاه عباس لرزید. شاید امید، شاید غرور، شاید هم... نفهمیدم و مهم هم نبود. چند...
بروزرسانی در : ۴۱۵ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 8
پس واقعاً پیر شده بودم؛ اما آن درد و آن غم پیری که گردش کموبیش میان موهای دواترنگم لانه گزیده بود و به تلألؤ ده سال پیش نبود، به حس خوبم میارزید. به سقف شفاخانه که دیگر سطل سرخ نیمهشکستۀ گوشۀ راهرو را مملو از آب نمیکرد. لبهایم به زحمت کلماتی را که در دلم طنین میانداخت، به زبان آورد. - دی...
بروزرسانی در : ۴۱۵ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 9
دستم که به سوی قاشق دراز شد و قاشق تا لبانم بالا خزید، ناگهان در نیمراه میان زمین و آسمان معلق ماند؛ گویی زمان به نغمهای خاموش درآمد و در معدن سکوت و سکون فرورفت. ضربان قلبم به ضربآهنگی ملایم و موزون، زیر پوست سرخ گونههایم طنینانداز شد و حس عجیبی از وهم و حیرت در تنم رسوخ کرد. اگر شنیدن صدای...
بروزرسانی در : ۴۱۵ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 10
از آغوشش جدا شدم و بینیام فاصله گرفت از عطر فاخرش که تنها تلخیاش را میشناختم. چشمانش را سرتاپای تن من چرخاند؛ همان چشمانی که انگار همه زوایای گذشته و حال را در خود نهفته داشت. همانجا در لگام در ایستاده بود؛ لباس کتانش که رنگ خنثی کوهستان را داشت، به خطوط برجستۀ فک مردانهاش وقار و ابهتی کمنظ...
بروزرسانی در : ۴۱۵ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 11
*** بازار رودبار پیش چشمانم مثل نبضی قدیمی میتپید. تارهای نور مهآلود از میان ابرها میگذشت و دانهدانه خود را از سوراخهای سقف طویلهها و دکانهای دودزده پایین میانداخت. هوا سنگین بود. بوی ماهی دودیِ کهنه با رگههای تند بنزین و عرق بدن مردمی که زیر آفتاب سوزان تکان میخوردند، در هم آمیخته بود...
بروزرسانی در : ۴۱۲ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 12
*** سحرگاه بود و میدان شهر در مهی پنهان. بوی نمِ جنگل هیرکانی داشت و سرمای شبنشسته هنوز بر تن خیابان و زنگار تابلوهای کهنه سنگینی میکرد. نور سفیدرنگ و لرزان سحر مثل ورق نقره روی سقف بازار افتاده بود و عطر زیتون و خاک بیداری میپراکند بین مردان ماهیگیر و پیرزنانی که چشمشان راوی هزار قصۀ نانوش...
بروزرسانی در : ۴۱۱ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 13
*** هنوز هوای سحر به تار و پود تنم خزیده بود که کلید آهنی شفاخانه را پیچاندم و پا گذاشتم در فضای روشن اما خاموشش. پنجرهها نیمهباز بود؛ مه لابهلای میلهها نشسته بود؛ پردۀ آهاری گاهی میجنبید و بوی زمین سبز رودبار با عطر الکل و نفتالین مخلوط شده بود. روپوش سفید را سرانجام بر تن نشاندم. همان ر...
بروزرسانی در : ۴۱۰ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 14
*** ﺑﺮﺍﯼ ﻫﺮ ﻣﺮﺩﯼ، ﮐﻠﺒﻪﺍﯼ ﺩﺭ ﺯﻣﯿﻦ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﺟﺎﯼ ﮔﺮﯾﻪها و ﺩﻋﺎﻫﺎﯼ ﮐﻮﺩﮐﯽﺳﺖ. کلبه حوالیِ باغ زیتون، پشت صخرههای بلندِ خاندانِ داغدیده، در نوک آن تپۀ فراموششده، ایستاده بود؛ سالخورده، نیلیشده از شرجیِ سالیان و هنوز معطر به برگهای پوسیده و رد سگهای وحشی. ماه نیمه میلرزید. لابهلای شاخهها و د...
بروزرسانی در : ۴۰۵ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 15
باد گلویش را در نطفه خفه کرد. من تنها باد شدن گونهاش را دیدم و خالی شدنش را. - از اون خوشحالیها که وقتی سرمو برگردونم، به ریشم بخندی؟ صدایش شلاقی و خشن شد؛ حتی شفقتش بوی بد مستی داد: - همه رو زن خراب حساب کردی نه؟ همه که پنج تا روایت و هفت تا شبنشینی ندارن. این دختر یه دونهست، برجسته، نژا...
بروزرسانی در : ۴۰۴ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 16
*** عصر از راه نرسیده، باد تندی شیشههای مطب را میکوبید. اهالی رودبار، پی گرد دوا از سر کوچهها راه میافتادند. مطب کوچک و دلگیر با دو ردیف صندلی فلزی که جیرجیر و زنگشان با هر بادی صدا میداد، بوی ملایم تنتور ید و کف صابون قاطی غبار نم، جان فضا را گرفته بود. کاغذ نسخهها روی میزم تلنبار و روی ...
بروزرسانی در : ۴۰۳ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 17
نگاهم سمت بیرون کشیده شد. دختر زیر باران سخت خودش را در آغوش گرفته بود و باران صورتش را میشست. در بسته شد؛ اما عطر سرد حضورش ماند و من مانده بودم در حلقۀ ابهام؛ دستم لرزید. گوشۀ میز نسخهاش جا ماند. باران، چنانکه هر غروب بهاری شایستۀ رودبار بود، تازه رم کرده بود. پنجرۀ شفاخانه از لرزش غروب و ...
بروزرسانی در : ۳۹۸ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 18
دُیُّم دفتر هوا سنگین بود؛ آنچنان که انگار باران دیشب، لتههای ابر را خسته و بیرمق رها کرده باشد تا رودبار تنگتر و ساکتتر به نظر برسد. کوچههای باریک با دیوارهای ترکخورده و شمشادهای بیحوصله بوی رطوبت و عجز میداد. دستم بیاختیار به جیبم خورد؛ شیشۀ داروی مادرش، همان که به غلط به دستش داده...
بروزرسانی در : ۳۹۷ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 19
*** پاهای سردار از خستگی ذقذق میکرد؛ سالار اما روی حصیر نمناک نشسته بود و پیک دیگر از نجسی خانگی را لاجرعه فرو داد، لب بالاییاش در تکان عصبی مستها لرزید، آروغی با صدایی خفه زیر خرخرش ترکید. صدای نفسهای عمیق پدر از آن سوی خاک، مثل نوای تکراری مویۀ گیلکها در باد گم میشد. شلوار کارش تا زان...
بروزرسانی در : ۳۹۶ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 20
*** شب بود. نه آن شبی که ستارهها بیدارند و صداها توی کوچه بغلت میکنند؛ نه. شب بیدریغ ساکت و گستاخ بود. برف آنقدر بیملاحظه میبارید که گاهی شک میکردم این اسفند سرد قصد جان شهر را دارد. نور مهتاب کمرنگی از لای شیشه به اتاق تنگ شفاخانه سرک میکشید و من روپوش سفید را از تن میکندم تا پالتوی ...
بروزرسانی در : ۳۹۱ روز پیش
