لیست کلیه پارتهای رمان خنا : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 129
-
رمان خنا - پارت 21
*** از دور که رسیدم، صدای گنگ و شلوغی خانه هنوز از پس مه نازک صبحگاهی رودبار شنیده میشد. دل شب باران خورده بود؛ اما خورشید هنوز نتوانسته بود خاک سنگین و تر اطراف را جان بدهد. آن خانه در قلب دهکده مثل همیشه از دور میدرخشید؛ سقفش دو شیب تند آبی داشت، انگار کوه را روی شانههایش به دوش میکشید. ن...
بروزرسانی در : ۳۹۱ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 22
پای ایوان هنوز بوی شراب میداد؛ بوی نفس مردی که هر روز خدا را یک جام سنگینتر مینوشید. سالارخان آخرین جرعه را سر کشید؛ تهماندۀ جام را توی حوض ایوان تکاند؛ سرش را به تکیهگاه ستون آجری کوبید و خندهای کهنه مثل چرخ زنگزدۀ آسیا بادی ویران از حلقومش درآمد: - ماشینو آتیش کن پسر که باید بری رشت دنب...
بروزرسانی در : ۳۹۰ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 23
کوهیار سیگارش را با بیحوصلگی زیر کفش له کرد. بنای اعتراض و غرغر هنوز در صورتش بود و نگاهش میان آدمهایی که توی میدان میلولیدند، میچرخید؛ ابرو در هم کشیده، لبها خسته، شانهها افتاده. انگار باری قدیمی را بارها از زمستانی به زمستانی دیگر روی دوش کشیده باشد. کنارش ایستادم. میدان شهرداری دلتنگ و ...
بروزرسانی در : ۳۸۵ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 24
*** دلم را ریخته بودم کف دست؛ جان کندم تا پا به کوچۀ خیس آشنای غریب گذاشتم. باران شب آخر اسفند هنوز جای پایش را روی سنگفرشها گذاشته بود؛ بوی خاک شسته و شکوفههای نارس زیتون به پرسۀ دلم بند زده بودند. باد سرد نوروز لای دکمۀ پالتویم دوید؛ اما شقیقههایم داغ بود و قلبم شور میزد. دستهگل را مح...
بروزرسانی در : ۳۸۴ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 25
*** حیاط هنوز بوی نم باران داشت و صدای ریزش قطرهها روی برگهای پهن شمعدانی به جان آدم مینشست. از پلههای سنگی ایوان که آمدم پایین، سایهها تازه داشتند کشدار و خرتخرت روی دیوار میرفتند. ته حیاط، چنار، لخت و خیس، گردنش را به آسمان کشیده بود؛ عین سالارخان که هر وقت میخواست دنیا را به رخت بکشد...
بروزرسانی در : ۳۸۳ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 26
*** پردۀ مه هنوز رو زمین پهن بود که صدای گامها نظم بیقرار خانه را آشفته کرد. اتاق آینه آغشته به عطر گلاب و اندوه نشسته بر پیشانی اتاقها، در سپیدهرنگ شمعها میدرخشید. فرش شسته و سماور جوشان کنار پنجره که پشتش باغچهای تاریک نفس میزد، چشمم را به خود خواند؛ با آنکه دانستم امروز آن عمارت را ر...
بروزرسانی در : ۳۷۸ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 27
*** آخرین برف پنجاه و شش نرم و بیصدا روی تن خاک رودبار میلغزید و تا سال تحویل ساعاتی بیشتر نمانده بود. خیابان دیگر خلوتتر از همیشه بود و بوی بهار نارنج در هوای سرد زمستان مخفیانه میرقصید؛ من اما همچنان چمباتمه زده در شفاخانه، تبعیدی خاطراتم را سپری میکردم. صدای کوبش چکمههایش در گوشم زنگ ...
بروزرسانی در : ۳۷۷ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 28
سِیُّم دفتر بادِ سردِ فروردین رقصکنان از گوشۀ شاخۀ کهنسال چنار به داخل حیاط میخرامید و طنین ریشههای باستانی را با هوسهایی زمزمه میکرد که شاید هرگز دیده نمیشد؛ سکوت اما سر به شورش برداشت و تاب مقاومت نداشت. کوچۀ سنگفرش که زیر فانوسهای اندکسوسو میزد، زنجیری مات و تبدار از الماسهای مهتا...
بروزرسانی در : ۳۷۶ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 29
باد میپیچید میان تاد و پود کت سیاهم؛ تلخ و سرد. دستی نامرئی جسم بیجانم را میفشرد. کفشهای واکسخورده و براقم بر کف سنگفرش عروسی ضربه بر میداشتند برای ساعاتی که میدانستم تلخند؛ اما صداها برایم شبیه پژواکِ دورافتادهای در گودال بغض بودند. روبهرویش نشستم؛ به فاصلۀ چند ذرع؛ سمت دیگر میز چوب...
بروزرسانی در : ۳۷۱ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 30
نفهمیدم چطور از میان همهمۀ جمعیت به اطاق ورنا رسیدم. بوی تریاک آنجا را پر کرده و ورنا در گوشهای از اطاق بیحرکت افتاده بود؛ آرامش غیرعادی بدنش قلب را میلرزاند و اضطراب از در و دیوار نشت میکرد. خم شدم بالای سرش و گوش سمت دهانش بردم. نفسش کند و ضعیف بود؛ نه آنچنان که بخواهی همه چیز را تمام شده...
بروزرسانی در : ۳۷۰ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 31
جادۀ رشت آن شب فرق داشت. این جاده بوی مرگ میداد؛ هر برگ درخت زیتون که سایه بر ماشین انداخته بود، شبحی بود که انتظار میکشید تا قبضۀ روح یکی از ما را ببرد. پچپچ تکرارشونده درون ذهنم مدام زمزمه میکرد:«اگه نرسیم چی؟ اگه دیر کنیم چی؟» دادفر مدام آینه جیبیاش را جلوی دهان ورنا نگه میداشت. وقتی بخ...
بروزرسانی در : ۳۶۹ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 32
*** تا پگاه، شب بیقراری من ادامه داشت؛ بیآنکه لحظهای پلکها را برای خوابی ناپدید کنم. نه طاقت دور شدن از آن دو پرتو کمسو را داشتم، نه دل بستن به خاموشی سرد راهرو. گاهبهگاه بیهدف، با گامهای آرام و صدادار در امتداد دیوار خمیدۀ درمانگاه قدم میزدم و ساعت را از خود میپرسیدم. کی شب گریبانش ...
بروزرسانی در : ۳۶۴ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 33
نور کمرنگ سپیدهدم به آهستگی خود را به درمانگاه رسانده بود؛ هر ذره از پرتوهای طلایی نه چندان گرم، هالهای نازک و مبهم بر همه چیز کشیده بود. صدای ضعیف پرندگانی که تازه از خواب برخاسته بودند، از پنجرۀ نیمهباز تراوش میکرد؛ اما حتی این آواز مرحم دل هم نمیتوانست سنگینی این سکوت ملالآور را سبک کند...
بروزرسانی در : ۳۶۳ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 34
*** غروب در هزارتوی خانۀ ما چادر کشیده بود روی آجرهای همیشه خیس؛ سقفها پژمرده، سایهها کشیده و من خسته و خرد با شانۀ کوفته از سنگینی کوچهها، پشت در ایستاده بودم و بوی خاک نمخوردۀ دهلیز میزد به صورتم. انگار نفس خانه بیتاب از طوفانی که در جان هر کداممان افتاده بود، آرام نمیگرفت. قدم که توی ...
بروزرسانی در : ۳۶۲ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 35
*** آفتاب فروردین بیرمق و تکهتکه روی شاخههای شکوفهزدۀ حیاط به خون نشسته بود. بوی کهنگی و تندی خاک باغچه و زمختی برگهای سیاهشدۀ نارنج لابهلای بخار کولر که دم باغچه سنگینی میکرد، میلولید. برگها با باد گورستانی تکان میخوردند. عمارت ساکت بود؛ سکوتی که فقط خانههای بزرگ اربابی با صدای نفس...
بروزرسانی در : ۳۵۷ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 36
چهارم دفتر هرم روشن آفتاب در آیینۀ حوض بیتابی میکرد و سایههای نور زنجیر بر خاک انداخته بودند. کفشهایم هنوز بوی شبنم میدادند و دلم... دلم را انگار با نخ امید به ساقههای نوبرانهای بسته بودم که توی شالیزار جوانه زدهاند؛ سبک و سرخوش مثل باد صبح بهار. همقدم با سردار در کوچههای خیس و خاموش...
بروزرسانی در : ۳۵۶ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 37
رخشا... رخشا... انگار که تمامِ دنیا در این کلمه خلاصه شده بود. و ناگهان تمامِ خشمِ فروخوردۀ سالها، تمامِ آن حسادتی که به کوهیار داشتم، تمامِ آن دردهایی که از نبودنش، از نامردیهایش کشیده بودم، همه در آن لحظه مثل شعلهای آتشفشانی در دلم زبانه کشید. کوهیار... چهرۀ کوهیار مثل یک هیولا در مقابل چش...
بروزرسانی در : ۳۵۵ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 38
*** باز صبح افتاده بود روی خاک. رطوبت سیاه بهار لای بند انگشت و شیار بیل رسوخ کرده بود؛ زمین خیس و یخزده زیر ضربههای پیدرپی من آرامآرام ترک میخورد؛ نه از ضرب دستم، از دردی که راهی جز این نداشت؛ از خشمی که راهی نداشت جز خالیشدن روی گل و لجن. شکم زمین چروک و زخمیتر از همیشه بود؛ کف دستان م...
بروزرسانی در : ۳۵۰ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 39
*** آخرین قطرههای نور لای شیشههای کثیف مطبم میلغزید و روی پوست دستم لکههای زرد و سرگردان میدوخت. ساعت عقربهاش را کشوقوس میداد و با لبخند کج حرصم را از ته جان میدرید. هنوز عطر تلخ الکل و سِرمهای روزهای قبل توی هوا مثل سایهای غمگین آویزان بود؛ مثل رؤیاهایی که تهنشین ته لیوان چای سرد...
بروزرسانی در : ۳۴۹ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 40
*** گرد قاصدکهای کوچک باد بیوقفه در فضای حیاط میوزید و من ناخواسته با تمام بغض و غصههایم زیر سایهسار این باد آرام ترک میخوردم. سقف رؤیا، بیصدا، گوشبهزنگ گفتگوی درونم بود. پا که گذاشتم در دهلیز بیرونی، بوی خاک نمخورده و دیوار سرد پنهان بود زیر قشری از سکوت. شاخههای بیبرگ از پنجرۀ قد...
بروزرسانی در : ۳۴۸ روز پیش
