پارت هجده :

دُیُّم دفتر
هوا سنگین بود؛ آن‌چنان که انگار باران دیشب، لته‌های ابر را خسته و بی‌رمق رها کرده باشد تا رودبار تنگ‌تر و ساکت‌تر به نظر برسد. کوچه‌های باریک با دیوارهای ترک‌خورده و شمشادهای بی‌حوصله بوی رطوبت و عجز می‌داد.
دستم بی‌اختیار به جیبم ‌خورد؛ شیشۀ داروی مادرش، همان که به غلط به دستش داده بودم، مجبورم کرده بود تا باز مقصدم ختم به آنجا شود.
کمی پیش‌تر از منزلش ای

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    چکار داشتن بادختره؟

    ۱ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    به زودی مشخص میشه

    ۱ سال پیش
کپی شد!