پارت دوم :

هر دو غرق در سکوت بودیم. من به تشویش تپش‌های قلب سردار گوش سپرده بودم و او... شاید به نفسی که سال‌ها دور مانده بود از او. نفسی که تنها یادگاری‌اش بود و تنها سرمایه‌اش. صدای زوزۀ باد در کوهستان‌های دوردست، با صدای آرام جریان رودخانه هم‌آهنگ شده بود. رودبار، با آن بوهای تند زیتون و چای کوهی، مثل قصه‌ای بود که من فراموش کرده بودم. مثل خود من که از یادها رخت بربسته بودم. چشم‌هایم به درخت زیتون، به خاک مرطوب، به قلب رودبار خیره ماند. احساس می‌کردم برگ به برگ این درخت چیزی را از دست داده. چیزی شبیه به من.
- دِباره کی می‌ری شهرِ وِر؟
با تمام ناتوانی‌اش باز گام‌هایش را موزون با گام‌های سریع من کرد. خش‌خش عصایش با ضرب‌آهنگ شرشر آب از شیروانی درآمیخته بود و گاهی نفس‌های ممتدش گریزی به آن صداها می‌زد. نفسم را بیرون دادم؛ گویی حجمی سنگین بر دلم افتاده بود. کلماتش مانند باد از کنار گوشم عبور می‌کرد و من عوض عبور از آن، درست میانش گرفتار می‌شدم. اینجا دیگر جایی نبود که من در آن گم شدم؛ جایی بود که باید خودم را می‌یافتم.
- هیچ‌وقت!
برای رفتن نیامده بودم؛ برای چشم‌انتظار ماندن سردار. برای خشکیدن آلالۀ مزار ‌شمشاد، برای خاک گرفتن مزار شمشاد نیامده بودم. آمده بودم تا بر این ماندن مهر ابدیت حک کنم. آمده بودم تا کنار سردار شب‌ها را صبح کنم و صدای خروپف عمیق او راحت جانم باشد.
درِ چوبی با هق‌هق فرسوده‌ای باز شد. صدایی که از کودکی برایم نوید ماهی تازه و خنده‌های مادر بود؛ اما حالا بوی زنجبیل و زعفرانِ آش... بوی غریبه‌ای داشت؛ بوی تنهاییِ سردار، بوی آشنای مادری که در دل شب‌ها از دل کُماج بیرون می‌آمد و هوش از سر هرکسی می‌ربود. مشامم غرق بود در این بوی خوش که با نسیم باران‌خورده در می‌تنید؛ عطر ماهی‌های تازه در نم‌نم باران و بوی زنجبیل و زعفران که در کنار دیگ نشسته بود تا نثار دیزی‌اش باشد. این خانه، این فضا، این سرمای عمیق شب‌های رودبار، همه مرا به جایی بردند که در آن همواره چیزی کم بود. شمشاد!
- دلم لک زده بود برای دیزی.
دیزی‌ای که در دل این خانه به وسعت دیار بود؛ چیزی که در خواب‌های کودکی‌ام همیشه فراموش کرده بودم و اکنون با تمام وجودم می‌خواستمش.
نگاهم سرتاسر اندرونی چرخید؛ دریغ از آجری که سردار تغییرش داده باشد. قاب قدیمی سبز کم‌رنگ با روکش‌های خاکی و زرد هنوز گوشۀ دیوار رخ نشان می‌داد. هنوز دیوارهای خانه با کاهگل لایه‌لایه که در گذر زمان ترک‌هایی به خود دیده بود و همچنان عشق از جداره‌هایش تراوش می‌شد، سردی بی‌رحم خود را به فضای خانه پخش کرده بودند. آن خانه را والُر گرم نمی‌کرد؛ عشق سردار به سقفش اما چرا؛ سقفی که با دست‌های خود ساخته بود و با خلوص دل از سال‌های دور در ذهنش حک کرده بود.
دستم سمت دکمۀ پیراهنم خزید و صدای لرزان غضب‌آلود سردار گام‌هایم را از حرکت بازداشت.
- ها! کجا سَرته پایین انداختی بخوای در بیای داخَل؟! وَره کفشه‌تا بَکَن. (کجا سرتو پایین انداختی می‌آی داخل. کفشت رو دربیار.)
صدایش می‌لرزید؛ اما هنوز همان صلابت شبابش را داشت.
- ای خونه نُمزخون داره‌ها، کلتِ چَپَک نگَه دار! (حرمت نگه‌دار)

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۷۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • منتقد ادبیات

    0

    درود به دوست عزیزم بانو حنانه..چه قلم دلنشینی و چه توصیف زیبایی..من عاشق رشت و دوره پهلویم به همین خاطر خیلی دنبال این قبیل رمان ها میگشتم..خوشحالم که رمانت رو پیدا کردم عزیزم..به امید موفقیت های روز افزون برای شما و چاپ رمانت

    ۱ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    سلام جانم. ممنونم از نظرتون که دلگرمم کرد. خیلی خوشحالم از اینکه روایت خنا به نگاهتون خوش نشسته. امیدوارم از خوندنش لذت ببرید ❤️ ❤️

    ۱ سال پیش
  • Sky

    0

    شمشاد اسم مادرشه؟ در کودکی و در زلزله رودبار از دستش داده شاید؟!

    ۱ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    بله شمشاد اسم مادرشه ولی داستان مربوط به سال 57 هست قبل از زلزله رودبار

    ۱ سال پیش
  • اکرم بانو

    0

    شمشاد اسم شخصیتیه یا تشبیهه؟

    ۱ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    اسم شخصیته و اسم گل خونۀ شخصیت اصلی هم هست

    ۱ سال پیش
  • حسن روحانی

    0

    عالی بیستم به این نتیجه رسیده است

    ۱ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    (:

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️