لیست کلیه پارتهای رمان خنا : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 129
-
رمان خنا - پارت 41
پنجم دفتر شبی بود خیس و سیاه؛ انگار ماه قسم خورده بود خودش را پشت دندان ابرها پنهان کند و چراغ هیچ خانهای راهی به دل تاریکی نتاباند. با پاهای برهنه روی چوبهای نمور هشتی ایستاده بود. صدای دویدن باران روی شیروانی سرد عمارت میپیچید؛ اما بوی دود بود که اول در دماغش خزید؛ بوی تلخ و گزنده. مثل شب...
بروزرسانی در : ۳۴۲ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 42
*** صبح که بارقههای خاکستری از لای پنجرهها خزیدند توی خانه، هنوز پلکم بر مهر شب گذشته سنگینی میکرد. تنفس خانه همان هوای سنگین و محزون شب بود که رد پای شمشاد را کم داشت؛ بوی گلی که پدر با جان مراقبتش میکرد، غبار روی بخاری، بند رخت گوشۀ اتاق و صدای پچپچ گرم آسمان پشت بام. سردار کنار اجاق نشس...
بروزرسانی در : ۳۴۲ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 43
*** با لبخند سردار روز تازه میشد؛ انگار چشمهای میان عرق پیشانیاش روان بود و آوازش عطر بهار. اتاق مُعمّر روشن بود از دست و صدای او که مثل همیشه سفرۀ صبح را پیش انداخته بود و میان نان و پنیر و سبزی ترانهای قدیمی میخواند؛ همان عروسیخوانیها، همان آهنگهای گیلکی که از سر شور، هر مادرزن و پدرزن...
بروزرسانی در : ۳۴۱ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 44
با قدمهای سنگین به سمت احتشام رفتم. تنها صدای پررنگ در راهروی خفۀ شفاخانه صدای گیوههایم بود. احتشام بلندبالا ایستاده بود کنار ماشین پیکان. سیگار نصفهاش را لای دو انگشت پینهبستهاش میمالید. نگاه سنگینی دوخت به صورتم ولولهای میان چشمهایش به پا بود. نه رفاقت، نه دشمنی، یک چیز سرد و خاموش. ...
بروزرسانی در : ۳۴۰ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 45
*** با درد از هوش میرفتم و از درد به هوش میشدم؛ بدنم خمیر کبودی و سوزش بود؛ روحم خالی و بیپناه همچون دهکدهای که برف ناوقت بر زیتونش نشسته. گویی تکهای تن گم شده بود میان تودهای خون و زخم و آنچه از من مانده بود، فقط نفسهای کوتاه شرم بود؛ شرم برای کار نکرده و گناه نچشیده. پلک گشودم؛ با نیرو...
بروزرسانی در : ۳۳۵ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 46
ششم دفتر در آن طلوع بیرحم که آفتاب حتی پا بر لب پنجرۀ ما نمیگذاشت، زخم صورتم تازهتر از اشک پدر بود؛ خانهمان خاموش، هوای پذیرایی مملو از دود خاطره و عطر ترشی خون بود. سردار شانۀ سترگش خمیدهتر از شاخۀ آسیدۀ زیتونِ باغ شده بود. بیتاب و درمانده جلوی چراغ زرد خاموشی نشسته بود. کاسۀ آبی برداشت؛...
بروزرسانی در : ۳۳۴ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 47
*** اولین شب دامادیام بود و من بیقرار از بیخوابی پناه برده بودم به بیداری. روی حصیر سرد اتاق با قامتی خمیده و بدنی درهمشکسته رو به سقف خیره بودم. چشمهایم خشک و بیفروغ خطوط تیرۀ دیوار را میشمردند و نفسهایم رشتههای باریکی بود که هیچ آتشی را گر نمیگرفت. صدایی از بیرون نمیآمد؛ کل خانه خام...
بروزرسانی در : ۳۳۳ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 48
*** سپیده بیرحمانه از میان درختان زیتون سرک کشید تا کوچمان را به رخ بکشد. شاخهها با شبنم نیمزنده کنار هم خمیده بودند؛ گویی خودشان هم شرمگین کوچ ما بودند. باد سرد کوهستان به آرامی بر شانهام کوبید و لای موهای ورنا پیچید؛ سر انگشتهای لرزانم را دور دستۀ بقچهاش قفل کردم تا مبادا زیر تلنگر صبح ...
بروزرسانی در : ۳۲۸ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 49
شهر دَمکرده و سنگین بود؛ خیابانهای بیروحِ رشت، سرگردان در هفتۀ دوم عید بیهلهله و بیصفا بود؛ مثل سرپوشی بسته بر شهروندان غمزده که با هر نگاهشان گمان میکربد سنگی به بغضشان بستهاند. هوا آغشته به بوی باران و دود بود و چراغهای زرد خیابان همچو پلکهای خستهای بر خواب یک مسافر پیر بر آسفالت نم...
بروزرسانی در : ۳۲۷ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 50
با تمام افکاری که در ذهنم پرسه میزد، شبیه سایهای هراسان بودم که میرفتم سمت آن ماشین قد برافراشته و غریبه؛ چراغهایش انگار بیشتر از ستارۀ شب شهرم روشن بودند. شیشۀ ماشین آرام پایین رفت. شهرزاد نشسته بود پشت رُل و دست به فرمان. نفس گرفتم و با لبخندی شکستنی گفتم: - اتول نو مبارک! تلخی بیصدا ...
بروزرسانی در : ۳۲۶ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 51
زمان سر میخورد میان انگشتهایم؛ نفهمیدم چقدر گذشت. فقط نشستم و با وَرنا که آخرین لقمه را میجوید، خودم را دفن کردم میان موجِ سکوت و وهم. در باز شد و احتشام با صورتی شاد و لبهای ترکخورده وارد شد. - مشتلق بده دامون خان. نگفتم پیش از ظهر رواله؟ آمادۀ رفتن شید. از جا کنده شدم. کمر خم کردم و بی...
بروزرسانی در : ۳۲۱ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 52
هفتم دفتر صدای خروس نخ اول اذان ظهر را میان خانههای رودبار کشیده بود. سایۀ گاوها میلرزید روی مه میدان و میان علف تر و بوی کاه. با ورنا نفسنفسان و خاموش از کنار باغراه جنگلی زدیم به دل کوچههای پر از سایه؛ نه آدمیزادی پیدایش بود، نه صدای پوتین مردی. انگار دنیا هنوز خواب بود. تنها ما دو نفر ...
بروزرسانی در : ۳۲۰ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 53
*** دیگر چیزی از ظهر نمانده بود جز حرارت خوابآلودهای که خاک را زیر پا به لرز میانداخت. انگار هرچیز زندهای توی کوچههای رودبار دم فروبسته بود به احترام زخمهای من. سایهام از دیوار به دیوار میخزید و گوشههای لباس خاکیام به شاخههای خشک توت و شمشاد میگرفت. هنوز بوی عرق و علف و تردید در دما...
بروزرسانی در : ۳۱۹ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 54
*** به خانه که رسیدم، هوای دم غروب مه گرفته بود؛ انگار هرچه سبزه و علف و خاک و بوی ادویه و دود و خاطرۀ راه در مشامم لانه کرده بود. هنوز باروت خشم ازم دور نشده بود. تا خود خانه اندیشیده بودم؛ به نگاه پر عشق رخشا، به خندههای مستانۀ کوهیار، به برگشتنم که میتوانست هر چه پل از حریم میانمان بود، ب...
بروزرسانی در : ۳۱۴ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 55
*** باد فروردین نرم نفس میکشید میان شاخ و برگهای هنوز خیس نمدار باغ. ازگیلها تازه شکوفه زده بودند و سایهها پراکندۀ چمنهای آبخورده بر صورتها افکنده میشد. رودبار مثل همیشه سبز و بارانرو بود؛ با خاکی که از شب پیش کمی سنگینتر شده بود. سردار با پیراهن سبز و آبیاش کنار سماور مسی ایستاده ب...
بروزرسانی در : ۳۱۳ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 56
*** چه توفیری بود میان سبزی بارانخوردۀ رودبار و این سیمان ترکخورده میان هوهوی باد در شالیزار و صدای هجوم اتومبیلهایی که خشم آنان خستگی من بود؟ بوی سرب و بنزین و بامیه و کاغذ سوخته در هوا میپیچید. زندگی در کوچههای وصلهپینه مثل شریان قدیمیِ خیابان سیتیر پر از ضربان زخمی بود و کابوس آهن. س...
بروزرسانی در : ۳۱۲ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 57
شبیه انبار باروت شده بود. دست آزادش تخت سینهام فرودآمد و صدایش شبیه ناقوس پیش از مرگ گوشم را لرزاند. - آره میدونستم. پس فکر میکنی تریاک خوردم که تو طبیبم باشی و بیای به بالینم؟ دستانش حائل شد دور شکمش و صدایش از درد لرزید. - ولی تقصیر من چیه وقتی این بچه دودستی چسبیده به این دنیا؟ دیوار کا...
بروزرسانی در : ۳۰۷ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 58
*** صبح که سایههای مهآلود آسفالت را لیس میزدند، هنوز خوابم نبرده بود. طهران سرد و سنگین بود. صدای بوق کامیونی که دور شد، تهماندۀ شب را از ذهنم شست و برد… روی تخت زهواردررفتهای که فنرهایش با هر تکان مثل استخوان پیرزنی سالخورده صدا میداد، تقلّا کردم خودم را جمعتر کنم؛ اما درد کمرم امان ند...
بروزرسانی در : ۳۰۶ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 59
هشتم دفتر همهچیز رنگ نم داشت. کوچههای باریک با شیارهای آب شبانه، بوی خاک تر، بوی پر خیس مرغی که از کوچۀ پشتی میگذشت. باد تازه گونهام را نوازش داد. دست کشیدم روی صورت دنبال ردی از طهران و سیاهی دیشب؛ اما چیزی جز تیرگی گوشه چشم و خستگی صبحانهنخورده نبود. دلم میان صدای قورباغههای گلآلود و ع...
بروزرسانی در : ۳۰۵ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 60
*** شبی که خیال در هجوم بوی تاولزدۀ پهن و عرق شانهبهشانه تن زخمیام را میفشرد، من ماندم و سقف کوتاه اصطبل و دنیایی که هیچ دری به گریز نداشت. نور مهتاب، شکسته و خاموش از دریچۀ چوبی خزیده بود بر پیشانی کاهها. توی تاریکی چشمهایم پفکرده و صورت داغ از زخمم هی به راه خروج فکر میکرد؛ اما هر با...
بروزرسانی در : ۳۰۰ روز پیش
