خنا به قلم حنانه بامیری
پارت دوازده :
***
سحرگاه بود و میدان شهر در مهی پنهان. بوی نمِ جنگل هیرکانی داشت و سرمای شبنشسته هنوز بر تن خیابان و زنگار تابلوهای کهنه سنگینی میکرد. نور سفیدرنگ و لرزان سحر مثل ورق نقره روی سقف بازار افتاده بود و عطر زیتون و خاک بیداری میپراکند بین مردان ماهیگیر و پیرزنانی که چشمشان راوی هزار قصۀ نانوشته که در خطوط صورتشان پنهان بود.
میان جمعیت ایستاده بودم؛ با همان کت پشمی پدرم که ب
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۱۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

عین اله
0بابا بی خیال چقدر سوال،میکنی