خنا به قلم حنانه بامیری
پارت ده :
از آغوشش جدا شدم و بینیام فاصله گرفت از عطر فاخرش که تنها تلخیاش را میشناختم. چشمانش را سرتاپای تن من چرخاند؛ همان چشمانی که انگار همه زوایای گذشته و حال را در خود نهفته داشت. همانجا در لگام در ایستاده بود؛ لباس کتانش که رنگ خنثی کوهستان را داشت، ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما

لطفا صبر کنید...

اهوk
0سلام عزیزم خسته نباشی..تا آنجا که خوب بود