پارت یک :

به نام خالق قلم
دیدن دزدیده یادی از خیانت می دهد
از نظربازان رسواییم ما همچون حباب
خنا یادگاری باشد برای مردان و زنان این دیار
که جنگیدند برای هرچه حقشان بود
جنگیدند؛ اما نرسیدند.
خَنا: آفت.
----------
نخست دفتر
رودبار بو می‌داد. بوی وطن، بوی غربت!
در آشناترین نقطۀ غربت ایستاده بودم. پیش چشم آذین‌هایی که در مهتاب عجین شده بود. هوا سنگین بود؛ آسمان رودبار هم سر لج افتاده بود با منِ تازه از راه رسیده. با منی که عاشق باران رودبار بودم تا مشامم پر شود از عطر آغوش مادر؛ از عطر خاکی که او را در آغوش داشت.
هوای رودبار که همیشه مملو از رطوبت و بوی خاک بود، حالا برایم بیش از همیشه سنگین می‌آمد. درختان زیتون با تنه‌های خاکی و شاخه‌های باریکشان مانند نگهبانان قدیمی سایه‌ام را در آغوش می‌کشیدند. همان زیتون‌های قد علم کرده که تمایز من و عموزادۀ آقازاده‌ام را بین همه‌مان جار می‌زد. همان عموزادۀ رفیقِ شفیق. همان برادر!
اینجا همه‌چیز آشنا بود؛ اما با رنگی غریب. انگار این زمین، این آسمان، این درخت‌ها همه خاطرات فراموش‌شده‌ام را یادآوری می‌کردند. در دل رودبار غربت به شکلی دیگر جلوه می‌کرد؛ انگار خودم را در لابه‌لای گذشته‌ها گم کرده بودم. جایی درست میان عطر گیسوان تافتۀ بافتۀ مادرم.
- خش هَمِدی پَسِر. (خوش اومدی)
صدای مهربان نافذش از خود بی‌خودم کرد؛ با لهجۀ غلیظ گیلکی‌اش که هویتم را، که ملیتم را یادم می‌آورد. ساک‌دستی از لابه‌لای انگشتانم روی گل‌ولای زمین رقصید و ثانیه‌ای بعد در آغوشش غرق شدم. پیرتر شده بود و پینه‌های دستش بیشتر.
- اینجا دیگه داشت از یادم می‌رفت.
دلم برای عطر پوشال او هم تنگ شده بود؛ برای اویی که میان اَلوار گام برمی‌داشت و صدای ارّه گوشش را سنگین کرده بود. برای اویی که هم مادر بود و هم پدر. چشمانش که حالا از زیر ابروهای ضخیم و سفیدش بیرون گریخته بود، پر بود از داستان‌های ناگفته. لب‌هایش به سختی می‌جنبید؛ اما هر کلمه‌ای که از دهانش خارج می‌شد، مثل پتکی بود که بر دلم می‌خورد.
- ایجه همیشه همن‌طور بَبو. نمی‌دونم چرا گاهی فکر کِنی ایجه جور دیِگه خاسی تَه غریبه بَبو. (اینجا همیشه همین‌طور بود؛ نمی‌دونم چرا فکر می‌کنی برای تو غریبه‌ست.)
راست می‌گفت؛ زادگاه من رودبار بود؛ وطن من رودبار بود. سال‌ها زیستن در پایتخت و در فرنگ نمی‌توانست اصالت من را چون بارانی که به‌ناگاه باریدن گرفت، بشوید.
از آغوشش بیرون آمدم و ساک را که در چالۀ آب غرق در گل شده بود، بیرون کشیدم. سردار نگاهش را از چشمانم که هر قطرۀ اشکش با آب باران آمیخته می‌شد و روی پیراهنم می‌لغزید، گرفت و خیرۀ ساک دستم ماند.
- تو مال ایجه هسی پسر. خونی ای خاک تو تنِ ته بیداره. (خون این خاک توی تن تو بیداره.)
چشم از من گرفت و سر که سمت آسمان بلند کرد، باران بسان سیلی صورتش را سوزاند و سردار بی‌اراده چشم بست.
- رودبار هم پسرش ره بشناخت که تا هَمِدی بارون هَوَه. چن روز بَبو که آسمون ایجه بخیل بَبو (رودبار هم پسرش رو شناخت که تا اومدی بارون گرفت. چند روز بود آسمون اینجا بخیل شده بود.)
اگرچه غریبانه بازگشتم را جشن گرفته بود، برای اویی که جان در بدن نداشت و دست‌هایش پینه بسته بود به یمن الوار سنگی، همان استقبال هم دنیادنیا ارزش داشت. باارزش‌تر از لحظه‌ای که هرکس طبیب می‌خواندم.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۹۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • Hamim

    0

    نوشته های قرمز مزخرفن حداقل فقط تو پارت اول اینارو بزارید روانیت میکنن

    ۱۲ ماه پیش
  • دیار

    0

    قلمت عالیه همینو ادامه بده

    ۱ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم از نگاهت

    ۱ سال پیش
  • اکرم بانو

    0

    داستان اززبان مرد گفته میشه؟

    ۱ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    بله

    ۱ سال پیش
  • ابوالفضل

    0

    خوب بود تا اینجا

    ۱ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    ممنون از نگاهتون

    ۱ سال پیش
کپی شد!