خنا به قلم حنانه بامیری
پارت سوم :
کلماتش مثل ضربۀ آهستهای بر سینهام نشست. مانند همان روزهای کودکی که تحکمش هم با نرمی بود تا مبادا دل شمشاد بلرزد. دست از دکمهها کشیدم و عقبگرد کردم. نمیدانم چرا، ولی گرمایی که دلتنگیام برای این خانه به جانم انداخته بود، با همان چند جمله به آرامی سرد شد. خم شدم و بندهای پوتین شتری انگشتانم را آغشته به گِل کرد. آن گل را دوست داشتم؛ بوی شمشاد میداد؛ بوی مادرم را میداد.
باران پیراهنم را با تنم یکی کرده بود و سرمایش در تنم رخنه کرده بود. سرد بود؛ آنقدر سرد که یقین داشتم سرفههای فردا خواب خوش نخستین روزم را زهرم خواهد کرد.
هنوز گلها روی طاقچه بود؛ سردار هرروز آبشان میداد... علیالخصوص تک شاخۀ شمشاد را!
هنوز هم عادت داشت پیراهن عرقکردهاش را کنار آن کلاه نمدی روی آویز بیندازد. هنوز هم عادت نداشت به زدودن چرک از رخت. شاید هیچکدام از لحظات خانۀ پدری در دنیای مدرن پایتخت معنی نداشت؛ اما برای من که در این خانه خاطراتش را با همه وجود لمس کرده بودم، این جزئیات میشد شریان حیاتی که ما را زنده نگه میداشت.
گلدان سفالی کنار شمشاد حالا بیش از پیش ترک برداشته بود و پیرتر از دیگر چیزها بهنظر میرسید؛ اما شمشاد همچنان سبز و شاداب روی طاق داخل همان گلدان نشان از حضور مادرم بود. نشان از عشقی که سردار هر صبح به او میورزید تا جسمش در آن خانه پژمرده و خمود نشود.
سردار با همان دستان خستهاش که انگار با گِل و زمان یکی شده بود، گوشهای روی زمین چوبی نشست. دلم پر میزد برای آوای خوش گیلکی سردار که با صدای لرزانش به گوش میرسید. برای کلماتش که اندکاندک داشت از خاطرم میرفت. چیزی در آن لهجۀ آرام، چیزی در عمق خستگی صورتش بود که نوازشگرترین تلخیها را داشت؛ چیزی که مرا بار دیگر به این خانه وصل میکرد.
باران هنگامه کرده بود و مثل نخهای نقرهای از تار عنکبوتِ آسمان پایین میلغزید. قطرهها روی برگهای شمشادِ پشت پنجره میچکید و ردّی نمناک از خود به جا میگذاشت؛ همان شمشادی که مادر آخرین بار با آب چشمه به آن آب داده بود.
سقف خانه هنوز همان سقف شیروانی قدیمی بود که مثل دستهای محافظی پیر به جان این خانه سایه انداخته بود؛ قطرههایی از میان ترک شیشۀ کنار دریچه به طاقچه چکید و از گوشۀ شمشاد پایین لغزید. سردار دستش را از روی زانویش برداشت و آرام برگ سبز شمشاد را میان انگشتانش گرفت. صدای چوبی کف اتاق زیر فشار وزنش کمی ناله کرد.
- شمشاده مادرتِهنه. جونه خدا ان! سَبز بمونه تا اَسی خونه پاکّر بوشه. نینه؟ (این شمشاد مادرته؛ به خدا قسم روح اونه. باید سبز بمونه تا این خونه پاک و زنده باقی بمونه. مگه نه؟)
لبخندی زد؛ از آن لبخندهایی که انگار باران حسرت روی لحظه جاری بود. نمیدانم چرا اما درست همان لحظه، صدایش در گوشم پیچید… نه فقط صدای امروز، که صدای آن روز بارانی، وقتی هنوز باران برایم فقط بازی بود و خاک چیزی جز زمین خیس نبود.
مطالعهی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۴۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
اریانا
1خیلی درباره همه چیز توضیح میدی الکی طولانیش کرذی خسته کننده شده
۱ سال پیشSky
0باران هنگامه کرده بود و مثل نخ های نقره ای از تار عنکبوت آسمان پایین میلغزید...🤍
۱ سال پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
❤️❤️
۱ سال پیشاکرم بانو
0توصیف جزئیات واقعاجالبه و ادمو به دل رودبار به اون خونه قدیمی باسقف شیروونی میبره
۱ سال پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
ممنون از نگاهتون
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

پرند
0چرا باید به زبونی که اکثر مخاطبان بلدش نبستن بنویسید و مدام زیرش ترجمه بخونیم؟ حالا یه تیکه متن باشه اوکی هست اما اینطوری خسته کننده میشه برای مخاطب