لیست کلیه پارتهای رمان خنا : پارت های 101 تا 120
تعداد کل پارت های منتشر شده : 129
-
رمان خنا - پارت 101
*** بوی خاک خیس سنگینتر از هر عطری توی سینهام مینشست. قبرستان شلوغ نبود؛ اما جمعیت وزن داشت؛ از آن وزنهایی که شانهات را میکشد پایین حتی اگر صاف ایستاده باشی. زمین هنوز دهان باز نکرده بود؛ اما حس میکردم چیزی دارد بلعیده میشود؛ شاید یک اسم، شاید یک تاریخ، شاید کسی که قرار نبود اینطوری از ص...
بروزرسانی در : ۲۰۹ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 102
رخشا خشکش زد؛ اما از ترس نبود. از همان سکوتهایی بود که تهش انفجار است. مردمکهایش تیرهتر شد؛ فکش جلو آمد و دستش مشت شد. صدایش را بلند نکرد؛ اما لرزش ریزی ته آن بود که غیرت را فریاد میزد. ـ من ضعیفه نیستم. مکث کرد و پلک زد. پیدرپی و پشتسرهم. ـ و از تو هم رخصت نمیگیرم که کی کجا تو روی کی وایس...
بروزرسانی در : ۲۰۸ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 103
ـ تو اجازه نداری بذاری باهام اینطوری حرف بزنه. خواستم بگویم اجازه دست من نبود؛ اما دهانم نچرخید. حق داشت. هنوز هم داشت. جمعیت شروع به حرکت کرد. تابوت را بلند کردند. صدای «لا اله الا الله» روی هوا راه افتاد؛ کشدار، سنگین. بوی خاک نمخورده با عود قاطی شد. شانهبهشانه رخشا قدم برداشتم. حس میکردم...
بروزرسانی در : ۲۰۳ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 104
*** شب زودتر از من رسید. خانه تاریک نبود؛ خاموش بود. از آن خاموشیهایی که صدا را هم میبلعند. آنقدر ساکت که در از صدای خودش هم میترسید. رخشا چراغ پذیرایی را روشن نگه داشته بود؛ نور زرد، خسته روی دیوار نشسته بود. کف کلبۀ آقاجانم بیش از حد تمیز بود؛ از آن تمیزیهایی که عیان بود با هر هقهق اشک شس...
بروزرسانی در : ۲۰۲ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 105
لبش کمی لرزید. خیلی کم؛ اما دیدم که لرزید. - اما... - اما؟ نگاهش را از من نگرفت. - به خودت نمیتونی دروغ بگی دامون. از نگاهت میخونم که ترسیدی. که پشیمونی. برای لحظهای صادق شدم؛ حتی با خودم. - نمیدونم. پشیمونم بشم، زودگذره. سکوت طولانی میانمان پرده انداخت. - همین منو میترسونه. سرش را پایین اند...
بروزرسانی در : ۲۰۱ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 106
نفسهایم تند بود. سقف خانه آشنا بود؛ اما حسی که در وجودم بود، غریبه بود. برای اولینبار عرق نکرده بودم. قلبم آرام بود. عجیب آرام. انگار دیگر نمیترسیدم از قتلی که گریبانم را گرفته بود. هنوز نور زنندۀ بیمارستان چشمم را میزد و تصویر خونی سالار که با خنده مرده بود، در گوشم و پیش چشمم تکرار میشد. ...
بروزرسانی در : ۱۹۵ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 107
*** صدای باران روی شیشهها میکوبید و رطوبت از تمام درزها به داخل نفوذ میکرد. رخشا گوشۀ اتاق نشیمن با آن بافت ترمۀ سرمهای که بیشتر روزها بر تن داشت، کنار من نشسته بود و صدای ضبط شدۀ موسیقی کلاسیک ارمنی به سختی از خشخش رادیو به گوش میرسید. تمام نگاهم میخ رخشا بود که با صدای آرام کلمات ارمنی را...
بروزرسانی در : ۱۸۹ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 108
اینجا دیگر خانۀ ما نبود؛ اینجا یک غار بود. بوی نم، عطش فلز کهنه و نور ضعیف و زردی که از لامپهای حبابی بالای سرمان آویزان بود، حال آدم را به هم میزد. دیوارها بتنی خام و بیپاسخ بودند. حس میکردم زمان در این چهاردیواری معنای خود را از دست داده. هوای آنجا، بوی فلز، تعریق و دود سیگار ارزانقیمت می...
بروزرسانی در : ۱۸۸ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 109
درِ آهنی با صدایی بسته شد که بیشتر از صدا، حکم بود. نه قفلی، نه میله؛ حکمی که امضا میکرد تا ابد باید به تاریخ سپرده شویم. هوای بند بوی رطوبت میداد. بوی عرق کهنه، بوی سیگار خاموششده با عجله. نور زرد لامپها انگار عمداً کمجان بود؛ طوری که صورتها نصفه دیده شود، سایهها بزرگتر از آدمها باشد. د...
بروزرسانی در : ۱۸۷ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 110
*** شب اینجا شکل نداشت. نه تاریکتر میشد، نه ساکتتر. فقط صداها عوض میشد. نیمهشب صدای کلید میآمد. کلیدی که صدای رهایی میداد؛ اما بعد غذاهای بدطعمی بود که سلولبهسلول به سمتمان پرت میشد. همه دیگر فهمیده بودند هر چه پشت آن درها بود جز راه گریز. اسمم را که دستوری داد زدند، پا شدم. زانوهایم ...
بروزرسانی در : ۱۸۲ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 111
در آن اتاق تنگ تاریک دقایق کند میگذشت و ساعتها شوم بود. فرق ساعت و دقیقه را از دست داده بودم. هر بار که پلکمان روی هم میافتاد، صدایی میآمد. صدای شلاقی که به تنمان میزدند، نجواهایی که زیر گوشمان میخواندند و بوی تهدید میداد. گاهی آب میدادند گاهی هم نه. فقط نفس میکشیدند؛ فقط رد میشدند. بد...
بروزرسانی در : ۱۸۱ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 112
اشتباه! اسم تازهای بود برای ما، برای عشقی که به او داشتم، برای چشمانش که حالا بیرحمتر از همیشه خیرۀ صورتم شده بود، بیرحمانه بود. ناباور نگاهش کردم. کسی در گوشم فریاد میکشید و انگار تن رخشا را هر دم عقبتر میبرد. – رخشا... کلماتم را گم کردم. آبدهان فروبردم و در تشویش ذهنم به دنبال کلماتی گش...
بروزرسانی در : ۱۷۵ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 113
وقتی در را بست و رفت، صدا نداد. نه تق، نه کوبش. فقط فهمیدم بسته شده؛ چون هوا دیگر راه نمیآمد. روی همان صندلی ماندم. دستهایم روی رانهایم مشت شد. انگشتها نیمهجمع شبیه آدم منتظر بود تا طرفش برگردد و با لبخند بگوید:«شوخی کردم.» اما نگفت؛ کلمات جدیاش را بیرحمتر از همیشه به صورتم کوبید و رفت. چ...
بروزرسانی در : ۱۷۴ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 114
*** خواب نبود. اگر خواب بود، باید مرزی میداشت. باید جایی میلرزید، جایی میشکست یا دستکم تار میشد؛ اما همهچیز بیش از حد صاف بود؛ بیش از حد روشن. مثل اتاقی که چراغش را خاموش نکرده باشند تا مجبور شوی همهچیز را ببینی. رخشا را دیدم ایستاده کنار کوهیار. نه نزدیک، نه دور. همان فاصلهای که آدمها و...
بروزرسانی در : ۱۷۳ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 115
نگهبان لحظهای مکث کرد؛ آنقدر کوتاه که میشد فکر کرد نشنیده؛ اما نگاهش عوض شد. از آن نگاههایی که آدم را از زندانی سیاسی میبرد یک پله بالاتر؛ جایی که اسمش را نمیدانند، اما بویش را بلدند. – قتلِ کی؟ نگفتم. بعضی اسمها را اگر بگویی، زودتر از خودت میمیرند. در بسته شد. صدای چفتش مثل مهر بود؛ مُهر...
بروزرسانی در : ۱۶۱ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 116
کوهیار جلو آمد. صدایش را پایین نگه داشت. اما تیغ داشت و برید. - یقین داشتم... یقین داشتم تو آقاجونمو کشتی بیوجود. لبهایم خشک بود. نگاهش هنوز روی من بود. - تخم بابام نیستم اگه تو رو نکشونم گل دار قاتل ناموسدزد. من ناموسدزد نبودم. من ناموسدزدی را کشته بودم که دستش روی ناموس کسی دیگر هرز نچرخد...
بروزرسانی در : ۱۶۱ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 117
کوهیار دستش را بالا آورد. فرصت نفس کشیدن هم نداد. ثانیهای بعد صورتم از ضرب شستش سوخت؛ نه فقط پوست، استخوان هم لرزید. طعم آهن نشست ته گلویم. – کثافتِ حرومزاده! دندانهایش را به هم سایید. – چاک دهنتو آب بکش. خم شد. آنقدر نزدیک که نفسهای عصبیاش مستقیم خورد به صورتم. میسوزاند. بوی خون میداد و ...
بروزرسانی در : ۱۶۰ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 118
فهمیدم که دیگر راه برگشتی نیست. نه به او، نه به خودم. سرم را کج کردم و آرام گفتم: – تموم نمیشه. تازه شروع شده. کوهیار پوزخند زد. نمیدانست. هیچکدامشان نمیدانستند. جنون دامون برنامه داشت؛ صبر داشت؛ حافظهای پر از اسم و صحنه و بدهی. اگر امروز میمُردم، کاشته بودم. اگر میماندم، درو میکردم. چش...
بروزرسانی در : ۱۵۹ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 119
دفتر شانزدهم چند وقت از زندان گذشته بود؛ حساب روزهایش را از یاد برده بودم؛ اما میدانستم نه آنقدر زیاد بود که به آن عادت کنم و نه آنقدر کم که هنوز شوکه باشم. ریشم بیاجازه روی صورتم راه خودش را میرفت؛ مثل روزهایی که هیچکس حواسش به من نبود و من هم حواسم به خودم. شبها بوی نمِ دیوار توی دماغم م...
بروزرسانی در : ۱۵۴ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 120
*** حکمم آمده بود؛ دیگر چه اهمیتی داشت بمیرم یا زنده بمانم وقتی نه رخشایی برایم مانده بود که لای موهایش شب را به صبح برسانم، نه سرداری که صدای زمختش مرهمی باشد بر شبهایی که به صبح نمیرسید. کاغذ را چند بار خوانده بودم. نه برای فهمیدن، برای اینکه مطمئن شوم چشمهایم هنوز کار میکند. اعدام کلمهای...
بروزرسانی در : ۱۵۳ روز پیش
