خنا به قلم حنانه بامیری
پارت یازده :
***
بازار رودبار پیش چشمانم مثل نبضی قدیمی میتپید. تارهای نور مهآلود از میان ابرها میگذشت و دانهدانه خود را از سوراخهای سقف طویلهها و دکانهای دودزده پایین میانداخت. هوا سنگین بود. بوی ماهی دودیِ کهنه با رگههای تند بنزین و عرق بدن مردمی که زیر آفتاب سوزان تکان میخوردند، در هم آمیخته بود. از میان غبار غلیظی که روی بازار پهن شده بود، نور خورشید به زحمت خود را به زمین می
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۱۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

حنانه بامیری | نویسنده رمان
ممنونم از نگاهتون عزیزم
۱ سال پیشسپیده
0توصیفات خیلی خوب و قوی بود. خسته نباشید
۱ سال پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
ممنونم از نگاه شما
۱ سال پیشبانو
0کوهیار چی کاره س که همه انقدر ازش ترسیدن؟
۱ سال پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
در آینده مشخص میشه
۱ سال پیشاکرم بانو
2نکنه کوهیاررفته عضو ساواک
۱ سال پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
ممکنه
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

منتقد ادبیات
0لابه لای توصیفات گم شدم..خیلی قشنگ و تعلیق آور بود..مشتاقم برای خواندن ادامه رمان..