پارت هشتم :

پس واقعاً پیر شده بودم؛ اما آن درد و آن غم پیری که گردش کم‌وبیش میان موهای دوات‌رنگم لانه گزیده بود و به تلألؤ ده سال پیش نبود، به حس خوبم می‌ارزید. به سقف شفاخانه که دیگر سطل سرخ نیمه‌شکستۀ گوشۀ راهرو را مملو از آب نمی‌کرد. لب‌هایم به زحمت کلماتی را ...

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

کپی شد!