لیست کلیه پارتهای رمان خنا : پارت های 81 تا 100
تعداد کل پارت های منتشر شده : 129
-
رمان خنا - پارت 81
تمام تنشم را با همان چای داغی که از دکۀ بیرون بیمارستان گرفتم، خالی کردم. تمام دردهایم را بلعیدم تا کنار او همان مرد حامی باشم. همان مردی که میمرد اما رخصت نمیداد اشک مهمان چشمان دلبرش باشد. دکتر رخشا مرد میانسالی بود. کت خاکستریاش بوی فنول و سالهای دراز بیمارستان میداد. - مشکلش حاد نیست. ...
بروزرسانی در : ۲۸۰ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 82
دفتر دوازدهم اولین روز تیر گرم بود؛ گرمایی که هنوز به خفگی نرسیده بود و نسیمی بیرمق اما مهربان از پهلوهای خیابان میگذشت. آبپاش بلدوزری شهرداری ساعتی پیش آسفالت خیابان روبهروی آرایشگاه را خیس کرده بود و نور آفتاب از میان شاخههای چنار لکهبهلکه روی زمین میپاشید. صدای دور یک دستگاه اتوبوس بن...
بروزرسانی در : ۲۷۵ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 83
نگاهم چسبید به لبهای بیرنگش که انگار تازه از سرما آمده بود. - حالش هیچرقمه میزون نیست. با این پسره قرار مدار فرنگ گذاشته بودن؛ اما ورنا دیروز با یه دختر دیدتش. دیگر هیچ نشنیدم. کلماتش مثل سنگ به دریاچۀ ذهن آرامم افتادند. حلقههای موجی از تعجب و خشم و در پسزمینه نسیم هنوز گرم تالار و آغوش ر...
بروزرسانی در : ۲۷۴ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 84
*** صبح مثل حریر خیس که بر شاخههای اقاقیا مینشست، از پنجرۀ نیمهباز جمع شد توی اتاق. بوی نان سنگک تازه که هنوز دانههای کنجدش برق میزد، با بخار چای لاهیجان قاتی شده بود. دیشب تنها مأمنم آغوش رخشا بود و نفسهای منظمش که صورتم را میسوزاند؛ اما همان مأمن هم بر ریسۀ در هم تنیدۀ افکارم چیره نمیش...
بروزرسانی در : ۲۷۳ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 85
*** شعلهها مثل ریسمانهای گداخته از درزهای سقف آویخته بودند و بندبند کاهگل را میبلعیدند و سقف را چون پوست پارۀ انار وا میکردند. هر تَرَقی که در چوبها میافتاد، جرقهای چون جست مارمولک سرخ بر دیوار میدوید و گم میشد در دود. بوی گوشت سوخته، چرب و غلیظ، در هوا پیچیده بود؛ بویی که با هر نفس، ما...
بروزرسانی در : ۲۶۸ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 86
سرش را اندکی خم کرد؛ نه تأیید بود، نه انکار. قدم برداشتیم. در راهرو بوی الکل و بَستِ گچ با هم قاتی شده بود. زیر کفشهایمان مارپیچ نقش سنگفرش برق میزد. رخشان قدمهایش را کوتاهتر از معمول برمیداشت؛ شانههایش کمی جلو آمده بود. شبیه آدمی بود که میدانی چیزی روی زبانش هست؛ اما هنوز سنگینیاش را می...
بروزرسانی در : ۲۶۷ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 87
دفتر سیزدهم آسمان رنگ کهربایی کهنهای به خود گرفته بود؛ شبیه پردۀ مخملی که از بس دود چراغ خورده، دیگر برق نخستینش را ندارد. باد داغ غروب از لای دکمههای نیمهبستۀ پیراهنم گذشت و دستم ناخودآگاه رفت تا یقه را جمعتر کند. در چوبی قهوهای با رنگ ترکخورده روبهرویم ایستاده بود؛ انگار پیرمردی سالها...
بروزرسانی در : ۲۶۶ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 88
*** شهر زیر غبار غروب مثل نامهای بود که نصفش سوخته پارهپاره جلو چشمم ایستاده بود. باد دامن چرکتاب بنر کنسرتی را تکان میداد و از آنسو در کوچۀ ورنا بوی نَم و گچِ نَمکشیدۀ دیوارها را میریخت روی صورتم. انتقام در جانم مثل آبی که آرام ولی مصرانه از ترک سنگ راه باز میکند، جاری بود؛ امّا من هرگ...
بروزرسانی در : ۲۶۱ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 89
بیهدف خیابان را شانهبهشانۀ ورنا گز میکردم. نگاهم هرازگاهی سمت صورتش میچرخید و وجودم پر میشد از دردی که سینهمان را میسوزاند. مقصد خانهام بود؛ همان آشیانهای که رخشا ثانیهها را برای رفتنم میشمارد و خبر نداشت از افکاری که داشت مغزم را سوراخ میکرد. تمام مسیرهای ذهنیام به یک نقطه ختم می...
بروزرسانی در : ۲۶۰ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 90
*** شب مثل روحِ خستهای روی دیوارها خزیده بود. خانه در سکوتی سنگین غوطه میخورد؛ ساعتی بود که صدای نفس ورنا از اتاق کناری ریتم خواب آرامی داشت؛ اما من هنوز بیدار بیدار بودم. بیخبر بودم از رخشا. بعد از آن دیالوگ و آن مهر کبودی که روی صورتش نشانده بودم، دیگر حتی نرفتم تا از شنیدن صدای نفسش بفهمم ...
بروزرسانی در : ۲۵۹ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 91
*** باد پاییزی از پشت فرمان روی صورتم میپیچید. صدای لاستیکهای ماشین روی آسفالت جادۀ قدیمِ کرج خشخش داشت و انگار نفس جاده میدمید در گلوی من. ساعت نزدیک هشت صبح بود. نگاهم رخشا را کاوید. موهایش را جمع نکرده بود و تارهای سیاهش هی با نسیم ته ته درز شیشه میرقصید. ورنا صندلی عقب نشسته بود. دستش ...
بروزرسانی در : ۲۵۴ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 92
دفتر چهاردهم باد رودبار دیگر شیرینی نداشت. بوی فلز زنگخورده و خاک خیس از میان شیار درختان بید بالا میآمد و میچسبید روی پوستم. ماشین را کنار جوی پارک کرده بودم و رخشا و ورنا ته جاده توی همان ماشینی که یادگار شب عروسیام بود، مانده بودند؛ نمیخواستم ببینندم وقتی میروم داخل حیاط. نمیخواستم تک...
بروزرسانی در : ۲۵۳ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 93
*** باد، صدای زمین را از زیر پوستش بیرون میکشید. خز سیاه شب تا میانۀ دشت پایین آمده بود. انگار هر چیزی در این شهر روزی سوخته و بعد فقط خاک باقیماندۀ شعلهها مانده بود. خستگی ساعتها رانندگی کمرم را خشک کرده بود. تازه از تهران آمده بودم و حالا چراغهای ماشین سالار را مثل دو زخم سوزان دنبال میک...
بروزرسانی در : ۲۵۲ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 94
چشمهایش شعله زد. رنگش شبیه گچ شد اما با تمام وجود تلاش کرد ظاهرش را حفظ کند. دستش بالا رفت و این بار روی گردنم نشست. نه برای خفگی، برای تزریق قدرتش به تن مغلوب من. - مواظب زبونت باش بچه. پرتوپلا هم تحویل من نده. - پرتوپلا؟ اقرار کن عمو. بخوای نخوای، قضیۀ کبری به سمع من رسیده. میدونم صممبکم...
بروزرسانی در : ۲۴۷ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 95
*** تمامِ خانۀ رخشا بوی گرمای اضطراب داشت. با لباسهای گلآلود و خونآلود و با تمام دردی که در تنم نشسته بود، خودم را به خانهشان کشانده بودم. در را با مشت کوبیدم. سه بار... بعد چهارمین ضربه دستم بیجان کنار در سقوط کرد؛ اما در هنوز باز نشده بود. تمام بدنم چسبیده بود به ورق سرد در. صدای خونم را...
بروزرسانی در : ۲۴۶ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 96
*** صدای رادیو از اتاق رو به حیاط میآمد؛ پلکوار و شبیه زمزمۀ زنی در خواب. - خودروی متعلق به سالار دیوانسالار، مالک کارخانۀ زیتون رودبار، صبح امروز در درهای حوالی رشت پیدا شد. بنا بر گزارش مأموران، راننده در لحظۀ حادثه در حالت مستی قرار داشته. بعد سکوت کوتاه و خشخش پارازیت و پچپچ دو زن صد...
بروزرسانی در : ۲۴۵ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 97
*** هوای رودبار بوی روغن زیتون میداد و نوای ریز نسیمی که از سمت کوه میوزید، از لابهلای برگهای نقرهفام درختان میگذشت و جان من را میکاوید. سردار از پا نمیشناخت. از همان دم که پا در خانهاش گذاشته بودیم، تلاش میکرد حسابی خوب از رخشا پذیرایی کند. برای رخشایی که معتقد بود بعد از وصلتمان ن...
بروزرسانی در : ۲۴۰ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 98
سردار با ناباوری جلو رفت و دست روی شانهاش گذاشت. ـ خانداداش چی شده؟ کوهیار دست سردار را با نفرت پس زد. - مرده سالار خان. خانداداشتو نیمهشب توی جادۀ رودبار کشتن و چسبوندش به مستی هنگوم رانندگی. و من میان این لحظه حس کردم چطور میخواهد گناه من را بچسباند به صورت پدرمردۀ این مرد و نمیدانستم...
بروزرسانی در : ۲۳۹ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 99
دفتر پانزدهم چشم که باز کردم، سقفی نمیدیدم؛ لکههای نور میدیدم که میآمدند و میرفتند. مثل قایقهایی بیلنگر. صدای آژیر چیزی میان خواب و کابوس بود. بعد بوی الکل، سوزش... فشار. - دامون خوبی؟ رخشا بالای سرم بود؛ موهایش پریشان، لبهایش بیرنگ، اما نگاهش... نگاهش دیگر شبیه زن شبهای قبل نبود. انگار...
بروزرسانی در : ۲۳۸ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 100
با شنیدن کلمات رخشا چیزی در کوهیار رخنه کرد که نه عقل درش دخیل بود، نه منطق. فقط خشمی که راه خودش را بلد بود. چشمهایش تار و دندانهایش به هم ساییده شد. قدمی آمد جلو. دستش بالا رفت. رخشا هنوز جملهاش تمام نشده بود که سایۀ کوهیار روی صورتش افتاد. خواست به او حمله کند. نفسم بند آمد. درد پهلویم گر گ...
بروزرسانی در : ۲۳۳ روز پیش
