خنا به قلم حنانه بامیری
پارت هفده :
نگاهم سمت بیرون کشیده شد. دختر زیر باران سخت خودش را در آغوش گرفته بود و باران صورتش را میشست.
در بسته شد؛ اما عطر سرد حضورش ماند و من مانده بودم در حلقۀ ابهام؛ دستم لرزید. گوشۀ میز نسخهاش جا ماند.
باران، چنانکه هر غروب بهاری شایستۀ رودبار بود، تازه رم کرده بود. پنجرۀ شفاخانه از لرزش غروب و باد و مه میلرزید و هوای خفۀ اتاق ناگهان به شفافیت اندوهآوری آغشته شد.
حاجی آخرین
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۹۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

حنانه بامیری | نویسنده رمان
بله ممکنه (:
۱ سال پیشمحیا
0چه آهنگی انتخاب کردید. انگار برای داستان شما ساخته شده بود.
۱ سال پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
ممنونم از نگاهتون عزیزم
۱ سال پیشاکرم بانو
0این اهنگ محشرشد بااین پارت،انگار ماهم زیرچتربااهاشون هم قدم شدیم
۱ سال پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
خوشحالم که دوستش داشتید و به گوشتون زیبا نشست.
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

محیا
0حس میکنم این دختر همونیه که کوهیار توی مستی دربارش به دامون گفته