خنا به قلم حنانه بامیری
پارت نوزده :
***
پاهای سردار از خستگی ذقذق میکرد؛ سالار اما روی حصیر نمناک نشسته بود و پیک دیگر از نجسی خانگی را لاجرعه فرو داد، لب بالاییاش در تکان عصبی مستها لرزید، آروغی با صدایی خفه زیر خرخرش ترکید.
صدای نفسهای عمیق پدر از آن سوی خاک، مثل نوای تکراری مویۀ گیلکها در باد گم میشد. شلوار کارش تا زانو پر از رطوبت و گل بود. رگهای پشت دستش برجستهتر از همیشه حاصل شیارهای عمر و زحمت ب
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۹۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
1امان از جهالت .... 😔😔😔