اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت صد و شانزده :
ببیند. میان آنهمه غم و غصه ای که توی دلش تلنبار شده بود ظرفیت پذیرش این یکی را نداشت. نفسش شبیه آهی بلند و طولانی از سینه بیرون زد و روی کاناپه ی نخودی رنگی که با کوسنهای آجری و نسکافه ای گرمای خاصی به فضای خانه میداد نشست.
- یه املت میخوری باهم بزنیم؟
این را پارسا گفت و باران کلافه تر از قبل جواب داد:
- نه میل ندارم. فقط... اگه تو دم و دستگاهت قرص خواب داری یه دونه بده.
- برو توی Ø
لطفا صبر کنید...

شادان
0بارانم زده به سرش قشنگ ..مراعات پارسا رو نمیکنه و اینجوری محو خوبی هاش شده و به زبون میاره