اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت صد و پنجم :
با همان نگاه نرم و لبخند مشعوفش پرسید:
- خوبم. تو چرا این وقت روز رستوران نیستی؟!
پارسا به تیله ی سیاه چشمانش خیره شد و لحظه ای بعد وقتی سنگریزهای را زیر پایش میسایید با نگرانی لب زد:
- باید یه چیزی بهت میگفتم.
- چی مثلا؟...
پارسا نفس عمیقی کشید. نگاهش به اطراف چرخی زد و با کلافگی گفت:
- یه مشکلی تو هلدینگ پیش اومده که...
خنده از صورتش پر کشید و چین ظریفی بین دو ابرو ا

لطفا صبر کنید...

شادان
0بالاخره کارما زد به کمر همایون و ایرج.. 😊