اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت صد و چهارده :
فصــــل نهم***
زن و مرد میانسالی که دختر نوجوانشان با چهره ای رنگ پریده و بی جان روی دست مرد افتاده بود نیمه های شب، سراسیمه وارد بیمارستان شدند. مرد ناشناس قامتی ضعیف و استخوانی داشت و ضجه های زن بی نوا آنقدر سوزناک بود که دل سنگ را آب میکرد. برای لحظه ای قدمهای سست مرد میانسال تاب نیاورد و پاهایش خم شد. قبل از اینکه روی زمین بیفتد همسرش زیر بغلش را گرفت و خطاب به افسر نگهبانی که مجا
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
