اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت صد و ده :
- خوب نگاش کن... ممکنه دیگه هیچ وقت نبینیش.
چیزی توی دلش فرو ریخت. راه گریزی نبود. پلکهای سنگینش را به آرامی باز کرد و نگاه نمناک و محزونش روی صورت گرد و ظریف کودک نشست. لبهایش شبیه لبهای بهار بود و گردی صورتش شبیه ایرج. اما وقتی بیدار شد عمق نگاه باران را داشت. همانقدر جسور و همانقدر سرکش و خودرای. دوباره دلش فرو ریخت. چشم از او گرفت و با حالی خراب لب زد:
- لطفا ببرش بیرون... خواهش میکنم.

لطفا صبر کنید...

شادان
0دلم برای پارسا خیلی میسوزه .. وسط این زندگی درهم و برهم مونده ..