اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت صد و هفده :
رفته... انگار یه چال ریز میفته روی گونهت که...
ادامه ی حرفش لابلای لبخند دلبرانه ای که کمتر روی صورتش مینشست قطع شد. در مقابل این لبخند تخص و معنی دار، پارسا سری جنباند و با همان لحن آشنای قدیمی گفت:
- شیطنت نکن بچه برو بخواب تا کار دستم ندادی. چیزی به صبح نمونده. دوساعت دیگه تو باید بری سر کار. منم کلی کار دارم.
خنده اش این بار واضح تر بود. خودش خوب میدانست آن شب برای تمام حرفها و ت
لطفا صبر کنید...

شادان
0ولی کاش حالا فریبا میگفت بچه رو بدن به باران بالاخره خواهرش رو که بیرون نمیانداخت ..