اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت صد و هجده :
نمیدانست آنچه میشنود حقیقت است یا خیال؟...
- چرا اینجا خوابیدی فرفری؟ برو روی تخت استراحت کن. کمرت اینجا درد میگیره.
میان خواب و بیداری با لحنی خواب آلود و کش دار لب زد:
- از اونـــجا بدم میــاد... تو هم... اونــــجا ... نخواااااب... بوی ... عطر زنونه... میــــــد...
عضلات صورت پارسا از هم باز شد و لبانش میان آنهمه نگرانی خندید. عاقبت این دختر جایی میان خواب و خیال، بدون دسترسی به عقل

لطفا صبر کنید...

شادان
0پارسا چه ذوقی میکنه این روزا که فهمیده باران چی میخواد