اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت صد و هفتم :
این را گفت و در مقابل چشمان بهت زده و متحیر باران از انباری بیرون رفت. او ماند و یک ذهن پریشان و آشفته که هر لحظه به یک سو پر میکشید. خودش کنار ناهید بود اما همه ی حواسش پی مردی میرفت که همان وقت پشت میله های آهنین بازداشتگاه به فاصله ی همین دو روز به قدر یک عمر پیر شده بود. مردی که تمام عزت و اعتبار و آبرویش را فقط در عرض چهل و هشت ساعت از کف داده بود و حالا خسته و مستاصل در انتظار خبری از ناهÛ
لطفا صبر کنید...

شادان
0ای ایرج بدبخت.. همایون حتما پول رو داده..