لیست کلیه پارتهای رمان افلاس : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 65
-
رمان افلاس - پارت 21
شروین که مسمم بودن و سماجت مادر بزرگش رو دیده بود،دست تقلا برداشت و آروم و با نگاهی معنا دار به من از اتاق خارج شد.. من مونده بودم و زنی ترسناک،که هر لحظه ممکن بود قورتم بده... میدونستم انتخابی در کار نیست،زنی که من دیده بودم سخت گیر تر و بدجنس تر از این حرف ها بود که برای نوه ی پر ادعادش منو ا...
بروزرسانی در : ۴۷۱ روز پیش
-
رمان افلاس - پارت 22
دیگه داشتم رد میدادم،دیگه بس بود...دیگه توان و قدرتی برام نمونده بود،من چطور میتونستم این همه ببینم و بشنوم و دهن باز نکنم... با صدای کسی که میثاقیان بود،پلک برداشتم: _به به...مهوای زیبا... بدون اینکه بهش سلامی بکنم،با چشم های ناراحت و پر غضب بهش خیره شدم: _شماچطور میتونی این کارو با من بکنی؟...
بروزرسانی در : ۴۶۹ روز پیش
-
رمان افلاس - پارت 23
توهم دقیقا یه خانواده ی معمولی داشتی!! نرگس مادر شروین دیگه دود از سرش بلند شد بود: _تو چی گفتی؟؟مگه من مثل این دختر در به در دنبال پول این ور اون ور برای کار میگشتم که داری منو با این مقایسه میکنی؟؟ پدر و مادر من دبیر بودن دبیر...این دختر چی؟؟ به چیش باید بنازیم هان؟؟ شروین در کمال بی شرمی ...
بروزرسانی در : ۴۶۸ روز پیش
-
رمان افلاس - پارت 24
با غم رو ازش گرفتم و با درد چشم های اشک بازم رو بستم و باز کردم.. میدونستم تو چنگ یه هیولا افتادم و برای رهای از دستش باید تاوان سنگینی میدادم... هنوز تمامی نداشت..زندگی چون انسانی وحشی پا روی خر خره ی مهوا گزاشته بود و زره ای نمیخواست آن روی خوشش را به مهوای قصه نشان بدن... هرآنچه که مهوا تا ...
بروزرسانی در : ۴۶۶ روز پیش
-
رمان افلاس - پارت 25
صداش رو پس کلش انداخت: _خاموش کن اون لامپو... به خودم لرزیدم: _توروخدا شروین داد نزن... خنده ی تو گلو ای کرد وبه چشمام زل زد: _حالا که انقدر در برابر خوابیدن مقاومت میکنی عین جغد بیدار بمون.. نجوا گرانه لب زدم: _خیلی نامردی...خیلی... _آخه توی گدا گشنه،لیاقتت چیه؟؟لیاقت داری که روی اون تخت...
بروزرسانی در : ۴۶۴ روز پیش
-
رمان افلاس - پارت 26
از اتاق بیرون رفت و من موندم و بدبخت بیچارگیم!من موندم و روح لطیفم که له و لورده شده بود.. من بودم و غروری که زیر پای بچه پول دار این شهر خورد خمیر شده بود... هرلحظه داشتم آب میشم...هر لحظه انگار از قدرت و توانم کاسته میشد..یه دختر چقدر میتونست دوام بیاره که من بیارم.. خدایا... این تو نیستی ک...
بروزرسانی در : ۴۶۲ روز پیش
-
رمان افلاس - پارت 27
_ستیلا بهت گفته بودم دختره گل فروش سه متر زبون داره؟؟ یادته روزی که اومد شرکت موش زبون درازش رو خورده بود و با ترس و لرز باهام صحبت میکرد؟؟ ستیلا متقابلا تکخندی زد: _مگه میشه بدبخت بیچاره هارو یادم بره! یادمه چطوری یا حسرت به من نگاه میکرد.. جلو اومد و بهم نزدیک شد،تو عمیق چشمام زل زد: _ببین...
بروزرسانی در : ۴۶۱ روز پیش
-
رمان افلاس - پارت 28
میدونی متنفرم... دیشب جلوی ستیلا خوب شوهرم شوهرم میکردی و دختره رو میچزوندی!!چی دستگیرت میشه از این حرفا؟؟ نکنه فکر کردی من واقعا مورد تصاحب تو قرار گرفتم؟؟ نگرفتی یعنی؟؟ تو گلو خندید: _شوخیت گرفته دختره ی گل فروش؟؟چی داری واسه خودت وز وز میکنی!؟ تو چشماش زل زدم: _وقتی اومدی و پای اون برگه...
بروزرسانی در : ۴۵۹ روز پیش
-
رمان افلاس - پارت 29
نیمچه لبخندی به روش زدم: _ممنون خانم بزرگ،به خوبی شما!! دستش نواز وار فرضی روی شونهَ م کشید: _آخی...عروس قشنگ من...بیا...بیا بشین اینجا ازت پذیرای کنم... و خطاب به صغری خانم گفت: _صغری اون چیزی که گفتم رو یادت نره،تا من و مهوا جان مشغول گپ و گفتیم،زودی برو بردار بیارش... اطاعت کرد و خیلی ...
بروزرسانی در : ۴۵۷ روز پیش
-
رمان افلاس - پارت 30
_من؟؟من باید اونو بخورم اما م... بین حرفم اومد: دِ هَ دختر چرا تقلا میکنی انقدر،نه پس من باید بخورمش... خوب معلومه که تازه عروسی مثل تو باید خوره که واسه ی خاندانمون شیر پسر بزاد دیگه... دستم رو جلوی دهنم گرفتم و خیره به خانم بزرگ که استکان به دست به سمت من نگاه میکرد،لب زدم: _اما من نمیتو...
بروزرسانی در : ۴۵۵ روز پیش
-
رمان افلاس - پارت 31
من هیچ تعلق خاطری بهش ندارم،اگه تا الان هم اینجاست،فقط بخاطر شماست،و الا من عمرا تصمیم به گرفتن همچین دختری میکردم! یک روز از عمرم مونده طلاقش میدم... حلقه ی اشک توی کاسه ی چشمام دیگه بیشتر از اون نتونستن سو سو بزنن و با تلنگری روی گونه هام روان شدن..جلو رفتم و دو به ستار خان و خانم بزرگ ایس...
بروزرسانی در : ۴۵۴ روز پیش
-
رمان افلاس - پارت 32
_مامان خوبم،انشاالله این هفته عمل میشی صحیح و سلامت برمیگردی پیشمون... اون موقه دیگه سر پای و این حرفا دیگه.... زیر لب،لااله الی الله ای گفت... بلند شدم و ماچ آبداری روی گونه هاش کاشتم: _آخیش...خب دیگه بریم مامانم،به امید خدا این آخرین بازیه که توی این خونه با ویلچر میگردی.. مادرم معذبانه ...
بروزرسانی در : ۴۵۲ روز پیش
-
رمان افلاس - پارت 33
شروین صداش بالا رفت: _لال شو اسم زن من رو به زبونت نیار فهمیدی؟ من دارم با تو حرف میزنم نه زنم... هرلحظه ممکن بود از ما بیوفتم،شروین منتظر یه تلنگر بود که به دکتر موحد بپره... جلو رفتم: _دکتر واقعا ببخشید همسرم... شروین به سمتم اومد و چنان هل محکمی بهم داد که تا در اتاق پرت شدم: _جدا...ب...
بروزرسانی در : ۴۵۰ روز پیش
-
رمان افلاس - پارت 34
بعداز رفتن ستارخان،دکتر مامان،بزای دیدنش بالای سرش اومده بود،از هردری برای خوشحال شدن مامان میگفت و باعث لبخند مادرم میشد... دکتری به برازندگیه دکتر موحد کم پیدا میشد.. اما شروینِ بیشعور داشت ابروش رو جلدی خدم و هشم میبرد... به سمتشون قدم برداشتم: _سلام دکتر،خسته نباشید! به سمتم برگشت و ...
بروزرسانی در : ۴۴۸ روز پیش
-
رمان افلاس - پارت 35
چشم بستم و باز کردم: _همینطوره.. _راجب وضعیتم پرسیدی اما عرض پوزش باید بگم که من مجردم و اصلا آبم با خانما توی یه جوب نمیره... حتی فکرشم نکردم یه روزی مزدوج بشم.. نفس صدا داری کشیدم: _اما شما یکی دو سال هم از شروین بزرگتری،به نظرم دیگه به فکرش باشی بد نیست.. زبونش رو به لبش کشید و با چشم ...
بروزرسانی در : ۴۴۷ روز پیش
-
رمان افلاس - پارت 36
ستارخان لب از لب باز کرد: _نرگس...چیشده؟؟پریشون به نظر میای... نرگس که تیو حیله گری و مکار بودن دست هرچی روباه بود از پشت بسته بود،دهن باز کرد: _خوبم ستار جان...خوبم...اما مهوا رو اومده پیش من و یه چیز عجیب ازم درخواست کرده بهتره خودتون ازش بپرسید... ستار خان نگاه عمیق اش رو نثار چهره ی در هم...
بروزرسانی در : ۴۴۵ روز پیش
-
رمان افلاس - پارت 37
دستم رو محکم از حصار انگشت هاش بیرون کشیدم: -ولم کن شروین،دیگه حق نداری دست رو من بلند کنی و گنده تر از دهنت حرف بزنی... چون من دیگه برده ی مطیع تو نیستم،همین فردا پول به حسابت میشینه و برای همیشه از دستت خلاص میشم.. به سمت چمدونم راه گرفتم اما صداش مانع ادامه ی راهم شد: -نکنه پسر عمه گرامی...
بروزرسانی در : ۴۴۳ روز پیش
-
رمان افلاس - پارت 38
لبخند گرمی به نگاه پر از مهرش بخشیدم و جواب دادم: -خدا مامان...فقط خدا،هیچ چیز و هیچ کس زره ای برام اهمیت نداره،بزار بگن هرچی دلشون میخواد... این زندگی برای منه...مال منه،درست و غلطش هم برای خودمه،به هیچ کس مربوط نیست چیکار کردم و میکنم،تا جایی هم که ببینم کسی داره پشت سرم حرف زیادی میزنه، دهن...
بروزرسانی در : ۴۴۱ روز پیش
-
رمان افلاس - پارت 39
نگاهی به بالای سرش انداخت: -الله و علم دخترم،من نمیخوام یک راست بگم که اون پسر تورو میخواد،اما بر حسب تجربه ای که داشتم و رفتاری که امروز داشت،احساس میکنم این پسر نمیخواد از تو طلاق بگیره!!! به فکر فرو رفتم...فکری که مادرم زره ای از مطلع نبود و الا زمین و زمان رو به هم میدوخت و نمیگذاشت این ...
بروزرسانی در : ۴۴۰ روز پیش
-
رمان افلاس - پارت 40
یه جورای نزاشت من از طلاق صحبتی بکنم،که البته اینم برمیگرده به اصالت خانوادش...اینکه نمیخواد اسمشون خراب بهش پیش عموم.. خواهر من بیا دست برداریم از این حرفا،چیزی که خیلی روشن و واضح هستش اینکه من و شروین میخوایم جدا بشیم،هیچ کس هم نمیتونه این واقعیت رو زره ای عوض کنه. چه میدونم والا..خودت بهت...
بروزرسانی در : ۴۳۸ روز پیش
