پارت بیست و چهارم :

با غم رو ازش گرفتم و با درد چشم های اشک بازم رو بستم و باز کردم..
میدونستم تو چنگ یه هیولا افتادم و برای رهای از دستش باید تاوان سنگینی میدادم...
هنوز تمامی نداشت..زندگی چون انسانی وحشی پا روی خر خره ی مهوا گزاشته بود و زره ای نمیخواست آن روی خوشش را به مهوای قصه نشان بدن...
هرآنچه که مهوا تا به حال تجربه کرده بود در برابره روز های آیندهَ ش فرومایه بود...زین پس سختی و رنجش های بی حد و

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۰۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️