افلاس به قلم زهرا خزائی
پارت بیست و چهارم :
با غم رو ازش گرفتم و با درد چشم های اشک بازم رو بستم و باز کردم..
میدونستم تو چنگ یه هیولا افتادم و برای رهای از دستش باید تاوان سنگینی میدادم...
هنوز تمامی نداشت..زندگی چون انسانی وحشی پا روی خر خره ی مهوا گزاشته بود و زره ای نمیخواست آن روی خوشش را به مهوای قصه نشان بدن...
هرآنچه که مهوا تا به حال تجربه کرده بود در برابره روز های آیندهَ ش فرومایه بود...زین پس سختی و رنجش های بی حد و
لطفا صبر کنید...
